تبليغاتX
گاه‌نوشت‌های کاظم رحیمی‌نژاد
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت0:40

    "روایت دوم شخص غایب "نام این شعر نیست. دلیل این شعر است.

از دو دستم کلاغ می بارد

چشم هایم دو تکه شلوار است

دولب بسته یک سر صوری

روی پایی که چوبه ی دار است

یک جسد روی دار می چرخد

آسمان قارقار می چرخد

ناگهان مولوی وزید انگار

شمس توی نوار می چرخد

آی می چرخد آی می چرخد

دور سیم سه تار می چرخد

می رود پرده پرده بالاتر

ناگهان چارچار می چرخد

چشم من پخش می شود تا او

بر سر چوب دار می چرخد

دست او کنده می شود تا من

چند قرن آزگار می چرخد

من کجایم؟رها مکن دستم

صبر کن ،گیج خورده ام مستم

من که هستم؟سری کلاغ آجین؟

تکه شلوار آسمانی جین؟

آخر دفتری ورق خورده؟

چشم یک آدم عرق خورده؟

یک وجود مزخرف صوری؟

یک کلاه  گشاد این جوری؟

من که هستم ؟شما بگو آقا

راستی دست و پات کو آقا؟

تو که هستی که زار می خندی؟

بر سر چوب دار  می خندی؟

من شما را ندیده ام  جایی؟

تو پخانه...اوین..نه ...نانوایی

تو همانی که نان بهش نرسید 

مثل "ژان وال ژان"بهش نرسید

ما که هستیم؟زخم کنده شده؟

گریه ی زار   زار  خنده شده؟

نکند ما   الاغ  بی رسنیم؟

مشت حسن... بلکه گاو مشت حسنیم

دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت16:57
    منظور از عنوان این پست اگر نهاد"او" با گزاره ی ناقص "با ما "باشد که هیچ.اما اگر منظور از اوباما همین حسین آقای کنیایی -اندونزیایی-آمریکایی مسلمان زاده ی لیبرال مسلک دمکرات آبشخور باشدجمله ی بالا معنایش این است که اوباما جورج بوش پسر نیست .جورج بوش پدر هم نیست.کارتر هم نیست .بیل کلینتون هم نیست.ماهم هیلاری کلینتون نیستیم.مونیکا لوینسکی هم ایضا...حالا اگر منظور ما از "او با ما "واقعا یک جمله ی ناقص باشد قضیه فرق می کند اگر چه من همین چند سطر پیش گفتم ..که هیچ...اما به همین زودی حرفم را پس می گیرم.پس اگر "او یک ضمیر باشد باید دنبال مرجع ضمیر بود.من که جایش حسین آقا گذاشتم و حاصلش را دیدید.حالا اگر از حسین آقا  خوشتان نمی آید جایش را با "حسن آقا " عوض کنید .نمی خواهید بنویسید "فیدل کاسترو .خوب نیست ؟بگویید هوگو چاوز....
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت12:54
     طبق انتظار خاتمی کنار رفت و میر حسین تشکر کردوالبته نهایتا معلوم نیست جایشان را عوض نکنندکه امیدوارم نکنند.دوستان جوان روشنفکر من اسطر لاب سیاسی انداخته بودند دیشب که مثلا کی اصلاح طلب است کی نیست .روی کاغذ البته کسی که نخست وزیر اقتصاد کوپنی بوده نمی تواند مدافع جامعه ی مدنی هم باشد .اما اینجا ایران است و هیچ چیز غیر ممکن نیست .خلاصه حرف من این است که میر حسین موسوی به لحاظ سیاسی پیشرو تر از خاتمی خواهد بود .به لحاظ اقتصادی اما شما که بهتر می دانید او به اقتصاد آزاد ومدلی که بعدها کارگزاران مدافعش شدند اعتقادی نداشت اختلافات هم  آخر دیدید به کجا کشید.یک پیش بینی هم در مورد آینده ی خاتمی کردم برای دوستان و قرار شد اگر حرف من در ست در آمد آنها مرا شام دعوت کنندو اگر نه من یکی یک آب نبات برایشان بخرم.اگر چه در هر حال پیش بینی کار احمق هاست.اما سیاست "معما چو حل گشت آسان شود"یا به قول جواد لاریجانی سیاست "قبه ی نوری" هم کار بزدل هاست و من حاضرم آن باشم و این نباشم.
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت13:20
    میر حسین موسوی بیانیه داده که می آید.این برای ما که ملتی هستیم سرگردان کسی دیگر و کسی بهتر خبر خوبی است .اینکه جمع اصلاح طلبی و اصول گرایی مذکور در کلام میر حسین یعنی چه !اصلا مهم نیست .ما دنبال کسی می گردیم که نه گفتن بلد باشد آن سرش را ما می دانیم و او!

     این آمدن برای بادمجان های دور قابچین خاتمی هم خیلی بد شدو از شما چه پنهان دل مرا خنک کرد.با این وصف احتمال نیامدن خاتمی زیاد می شود اگر از فردا بادمجان های واکس خورده  سنگ میر حسین را به سینه زدند اصلا تعجب نکنید.این وسط تکلیف شیخ اصلاحات اگر چه از دید عده ی زیادی مبهم است اما به گمان من باید دعا کنیم او با طرح سهام نفتش بیاید ببینیم رای کدام جناح را خراب می کند .او اگرچه در بین رده بالایی های به اصطلاح اصلاح طلبان طرفدارانی دارد و اگر چه مردم به اقتصاد بیش از هر چیزی اهمیت می دهند اما فکر می کنم این مردم پشت دستشان را داغ کنندبه شعارهای هزاره ی سومی رای بدهند .به هر حال برای من که هیچ قرابتی با مثلا اصول گرایان ندارم حضور کروبی مبارک است برای خراب کردن آرای عوام فریبان.

فقط یک حرفی ته دلم مانده که بابا جان میر حسین عزیز آقای توزیع عادلانه ی فقر! تورا به خدا شعار معار میدی بده ولی دو کلام حرف حساب هم بزن .بگذار ما هم شاهد ورق خوردن تاریخ باشیم

جمعه نهم اسفند 1387ساعت12:36
       دستم به نوشتن نمی رود.با خود می گویم یه چیزکی بنویس. آپ کن.بعد می بینم حرفی برای گفتن نیست . به من چه که عده ای چندصد میلیارد پول زبان بسته ی هم ولایتی های مرا بالا کشیده اند ؟من که گفته بودم قبلا .اما مردم بدشان آمد که من گفتم :اشتباه تاریخی می کنید.

    به من چه که آقای رحیم پور ازغدی راکه آوردند در مورد وحدت تشیع و تسنن سخن رانی کند اسم کلی شاعر و عالم عالم تسنن را برد که در مورد حقانیت علی(ع)نوشته اند و در مورد عاشورا سخن گفته اند اما اسم مظلوم خنجی شافعی را که شعر عاشورایی بی نظیرش زبانزد است نیاورد و ازمناره ی شیخ دانیال خبر نداشت اسم آیت الله سید علی اصغر لاری را که ۷۰سال پیش رساله ای در باب وحدت تشیع و تسنن نوشت هم نبرد . ایشان لابد اطلاع نداشته .کسی هم نبوده گوشی را دستشان بدهد که اینجا کجاست.ما هم لابدگل لگد کردیم دیوان آن شاعر و رساله ی این بزرگوار را منتشر کردیم.

  بعد می گویم بیا بنویس: کی  می آید کی نمی آید.معجزه هزاره سوم .آقای عبای شکلاتی .شیخ اصلاحات .میرحسین ....یکی نیست بگوید برو فاعلاتن ومفاعیلن و مدرن وپست مدرنت را درس بده .این چیزها چه دخلی به تو دارد

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت23:53
دویدم و پریدم روش.ناله ای کرد و خفه شد.دوباره سه باره ...چند تا لگد بهش زدم و از نو هلش دادم و پریدم روش.روشن شد .با محسن زیر پل چوبی قرار دارم.از بهارستان تا پل چوبی تخته گاز می روم.زیر پل ایستاده.ژ۳مثل علم یزید از پشت کله اش زده بیرون .موتور را با ترمزکش داری جلو پایش لیز می دهم.به جای سلام  می خندیم و دست می دهیم.

-این چیه علم یزیده؟

-مگه چشه؟

-چش نیست.دماغه

-از شتر گاو پلنگ تو بهتر . یوزی با خشاب ژ۳نوبره واللا

محسن ژ۳را در درگیری تن به تن با سرباز مادر مرده ای از دستش در آورده .خشابش پر بوده .من افسر شهربانی را تعقیب کردم.پیاده اش که کردند توی یک فرعی چاقو را گذاشتم زیر گلوش .یوزی را از کولش و کلت را از کمرش باز کردم سه بار با چاقو گذاشتم تو شکمش و فرار...شش تا تیر ژ۳ توش بود .لا مسب حتمابقیه رو تو جون مردم خالی کرده .پس چاقو نوش جانش.

محسن می پرد ترک موتور .

-مواظب باش شاخت نره تو کمرم.

- حالا هی نیش بزنا .امروز هم هوابرد ؟

-نه عشرت آباد

"امروز من شهید شدم"

-عشرت آباد قربان ...عشرت آباد.زیادن .شاید هزار.صدتایی مسلحن. پادگانو بستن به گلوله.

-دفاع کنین. شما قسم خوردین .منم دارم میام.

امروز ۲۱ بهمن است.دو هفته پیش خانم و بچه ها رو فرستادم آمریکا.پالتو و کلاه چرمی قهوه ای رنگمو می پوشم .بی سیم رو تو جیب زیر کتم جا می دهم .کلتمو زیر پالتو می بندم.به حیاط که میرسم نا خود آگاه به سمت کادیلاک مشکی ام میروم .آهی می کشم و بر می گردم به سمت در ...

میدان عشرت آباد شلوغ است .گوشه ای ایستاده ام و با بی سیم به سروان اشرفی گرا می دهم.

-سمت شرق دیوار ده نفری دارن میان بالا.بجنب بی عرضه

صدای رگباری می شنوم و سه نفر از بالای دیوار پرت میشوند پایین.نیم ساعتی است از این گوشه به آن گوشه میروم امابی عرضه ها  فقط ده نفر را زده اند. بی سیم میزنم که مواظب در ورودی باشند بیستایی دارن میان بالا. بی وجود میگه :"بله قربان".پنج دقیقه است جواب بی سیم را نمی دهد .مضطربم .بی سیم را می بندم .می خواهم بیایم وسط مردم یکی از پشت سر می گوید :"قربان".اشرفی است .مرا لو داده.

"پس فردا روی پشت بام مدسه رفاه اعدام شدم"

جوانی که یوزی دارد اشاره ای می کند .دو نفر از پشت سر دو بازوی مرا می گیرند.جوان یوزی دار به سمت چپی می گوید:

-محسن! با سعید ببرش مدرسه رفاه

امروز ۲۲بهمن است .دیروز من شهید می شوم.فردا مرا اعدام کردند

شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت0:2
    بچه ای که قورباغه ها را با آمپول آب می ترکاند  بچه ی خوبی نیست .دانش آموزی که در سال دوم دبیرستان از انشاو ریاضی و زبان و شیمی تجدید شود آنگاه  به جای فکر چاره بودن خودش را در هیئت یک دانشجوی موفق تصور کند مالیخولیایی ست و اصولا او را باید به روان پزشک نشان داد.دانشجویی که اولین مقاله ی دانشجویی اش را در نقد مقاله ای از دکتر عبد الحسین زرین کوب بنویسد آنگاه با پررویی تمام برود منزل ایشان و مقاله را روی میزشان بگذارد اگر از جانب خوانندگان وبلاگش به حماقت منسوب نشود باید خیلی ممنون باشد.خیلی ممنون
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت2:0
           در آن نيم شبان جيرجيركي پس از ختم سينه زني و كلي شامورتي بازي تازه به ياد مي آورديم كه هنوز ده سالمان نشده و كي هستيم و كجاييم و ساعت چنده!و مهمتر اينكه بايد از اين همه تاريكي بترسيم .آخر بچه ايم نه!بدون هيچ كلامي دويدنمان به راه رفتن مي كشيد و دست و پايمان شل مي شد تا مي رسيديم سر كوچه .كوچه ي ما در دامنه ي قلعه ي اژدها پيكر قرار داشت .سربالايي.تكيه داده بود به قلعه .دو خانه انتهاي كوچه بود. يكي مال ما. يكي مال غلام اينا.وسط كوچه دو خانه بود سمت راست متروكه. سمت چپ مخروبه. بي در و پيكر. زن و شوهري مجنون با دختر ي ايضا مجنون در آنجا مي زيستند .نام دختر "كوچك"بود. نام مادر" حيات"به شوهرش مي گفتيم "حاجي دغل".هر چندتنها چيزي كه از او نديديم دغل بازي بود .حاجي كه نمي دانم مكه هم رفته بود يا نه مشاعرش را از دست داده بود .عليل بود .خانه شان در نداشت.ديوار نداشت .تل خاكي ريخته بود كنار كوچه كه معلوم بود روزگاري ديوار بوده هر روز پيرمرد را مي ديدم كه توي "كوشكن" سر جاي هميشگي اش خوابيده يا نشسته- ساكت- .فقط غروب كه مي شد ده باري از ته دل فرياد ميزد :"افتاب شت و واويلا"(آفتاب پريد واويلا).دخترش نيمي از سال مودب و محجب بود اما يكباره ناپديد مي شد تا اينكه شبي روزي مي ديدي تيپ ...زده و روي بام در حال رقصيدن شعرهاي اروتيك در وصف جوانان محله مي خواند.چشمش به اولين كسي كه مي افتاد هفت جدش را جلو چشمش مي آورد و با آفتابه اي خشتي سنگي ...از او پذيرايي مي كرد .او معمولا روز ها مي خوابيد يا حداقل از اتاق بيرون نمي آمد اما شبهاي پا قلعه زير سيطره ي رقص و آواز و آفتابه اش بود.اين وصف را داشته باشيد حالا فكر كنيد حدود دو -سه نيمه شب است و دو بچه نه -ده ساله قصد عبور از كوچه موصوف را دارند.با غلام قرار گذاشته بوديم نوبت بيندازيم يك شب اول من كوچه را بدوم واگر كوچك پيدايش نشداو پشت سرم بدود.شب بعد نوبت او باشد كه خط شكن شود .البته توفيري هم نداشت او هميشه مترصد عابرين بود تازه اگر چرتش مي گرفت با صداي دويدن نفر اول به دومي مي رسيد .فقط بايد خداخدا مي كرديم سنگ و خشت دم دستش نباشد
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت2:8
محرم که می شد روی زمین بند نبودیم .اسبی انگار ما را برمی داشت و می برد تا ظهر عاشورا هر جا خواست پیاده مان کند.اسبی که احتمالا سفید باید باشد با یال خونین اینطور که می گفتند.

امامزاده شکوه خاصی پیدا می کرد مردها احترام برانگیز تر می شدند وما مردتر میشدیم درجدال برای برداشتن علم ها ی سنگین و حسرت ناتوانی برداشتن بیرق.

    حوالی دو -سه نیمه شب که دسته ی محله ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می شدو سینه زنی خاتمه می یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می شد که نمی دانم چرا...؟می رفتیم توی ساباتها ی تاریک یا پشت برکه ی محله قایم می شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می پریدیم جلوشان و زهره شان را می ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می کردیم.

     بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی دهد .نقشه ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم . در محله ی ما کوچه ی بن بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه ی مخروبه ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است .پیرزنی نر گس نام ماهی یک بار به آن مخروبه سر می زد. پیرزن صورتش پیچیده بود . با کسی سخن نمی گفت .فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می گرفت و می رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته ی حیاط.شب که می شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو .اگر  از آن جا می گذشتی و تصادفاسرت را برمی گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی.بی گمان در آن شب ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي گرفتند با دیدن آن صحنه.

    این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها  برویم توی کوچه قایم شویم .نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه .دو متر ی داخل شدیم .دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می تر سیدیم .نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم .آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم .بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند .صدای بابام بابامی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده اندو صدای دیگری که می گفت جن نبودند پتور بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد

سه شنبه سوم دی 1387ساعت23:47
آغاز سال هزار و سيصد و معلوم نيست از كجاي تاريخ

 افتاده اي توي اين تنگ

 ميان سير و سركه و سكه

-"چرا باز هم نگذاشته ايد پاي اين سفره

پا شو چندتا سكه بياور.مال هر پادشاهي بود باشد فرقي نمي كند"

هزار وسيصد و نمي دانم چند شب عيد است كه سال را وارونه به ما تحويل مي دهي

 -با دهاني باز مانده به پهناي حسرت تف كردن زير آب-

من اما شعرم رابه جاي تو تف مي كنم به چهره ي اين روزگار

 اگر پسرم نيايد

و آب تنگ را عوض نكند

 و تو دوباره زنده نشوي

 تا من ندانم براي چه زنده ام.

 بايد زودتر شعرم را تمام كنم

 پسرم آمد

 او شاعر نيست