دویدم و پریدم روش.ناله ای کرد و خفه شد.دوباره سه باره ...چند تا لگد بهش زدم و از نو هلش دادم و پریدم روش.روشن شد .با محسن زیر پل چوبی قرار دارم.از بهارستان تا پل چوبی تخته گاز می روم.زیر پل ایستاده.ژ۳مثل علم یزید از پشت کله اش زده بیرون .موتور را با ترمزکش داری جلو پایش لیز می دهم.به جای سلام می خندیم و دست می دهیم.
-این چیه علم یزیده؟
-مگه چشه؟
-چش نیست.دماغه
-از شتر گاو پلنگ تو بهتر . یوزی با خشاب ژ۳نوبره واللا
محسن ژ۳را در درگیری تن به تن با سرباز مادر مرده ای از دستش در آورده .خشابش پر بوده .من افسر شهربانی را تعقیب کردم.پیاده اش که کردند توی یک فرعی چاقو را گذاشتم زیر گلوش .یوزی را از کولش و کلت را از کمرش باز کردم سه بار با چاقو گذاشتم تو شکمش و فرار...شش تا تیر ژ۳ توش بود .لا مسب حتمابقیه رو تو جون مردم خالی کرده .پس چاقو نوش جانش.
محسن می پرد ترک موتور .
-مواظب باش شاخت نره تو کمرم.
- حالا هی نیش بزنا .امروز هم هوابرد ؟
-نه عشرت آباد
"امروز من شهید شدم"
-عشرت آباد قربان ...عشرت آباد.زیادن .شاید هزار.صدتایی مسلحن. پادگانو بستن به گلوله.
-دفاع کنین. شما قسم خوردین .منم دارم میام.
امروز ۲۱ بهمن است.دو هفته پیش خانم و بچه ها رو فرستادم آمریکا.پالتو و کلاه چرمی قهوه ای رنگمو می پوشم .بی سیم رو تو جیب زیر کتم جا می دهم .کلتمو زیر پالتو می بندم.به حیاط که میرسم نا خود آگاه به سمت کادیلاک مشکی ام میروم .آهی می کشم و بر می گردم به سمت در ...
میدان عشرت آباد شلوغ است .گوشه ای ایستاده ام و با بی سیم به سروان اشرفی گرا می دهم.
-سمت شرق دیوار ده نفری دارن میان بالا.بجنب بی عرضه
صدای رگباری می شنوم و سه نفر از بالای دیوار پرت میشوند پایین.نیم ساعتی است از این گوشه به آن گوشه میروم امابی عرضه ها فقط ده نفر را زده اند. بی سیم میزنم که مواظب در ورودی باشند بیستایی دارن میان بالا. بی وجود میگه :"بله قربان".پنج دقیقه است جواب بی سیم را نمی دهد .مضطربم .بی سیم را می بندم .می خواهم بیایم وسط مردم یکی از پشت سر می گوید :"قربان".اشرفی است .مرا لو داده.
"پس فردا روی پشت بام مدسه رفاه اعدام شدم"
جوانی که یوزی دارد اشاره ای می کند .دو نفر از پشت سر دو بازوی مرا می گیرند.جوان یوزی دار به سمت چپی می گوید:
-محسن! با سعید ببرش مدرسه رفاه
امروز ۲۲بهمن است .دیروز من شهید می شوم.فردا مرا اعدام کردند