تبليغاتX
گاه‌نوشت‌های کاظم رحیمی‌نژاد
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت12:10

 رودي که دل به آبي دريا نمي‌دهد

يک سطر مبهم است که معنا نمي‌دهد

 

ابري که قطره قطره تيمم نمي‌کند

سجاده هاي سبز به صحرا نمي‌دهد

 

گيسوي کيست اين که بدين جاده بسته‌اند

کاين راه در نگاه کسي جا نمي‌دهد

 

يارب کدام فاصله با سر بريده است

مردي که تن به غربت دنيا نمي‌دهد

 

امروز روز اول پاييز باغ هاست

پاييز بوي غربت پروانه مي‌دهد 

                                                                                            

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت9:23

هر کس قفس بدون کبوتر نمي‌کشد

يعني دلش براي کسي پر نميکشد

 

دستي که بال چلچله را سنگ مي‌زند

پشتي بدون سايه‌ي خنجر نمي‌کشد

 

وقتي که دست نور، لب هر دريچه ايست

بوفي، به دست بوسي او سر نمي‌کشد

 

موجم ولي اسيري ديوار برکه‌ام

دستم بجز خطوط مدور نمي‌کشد

 

عيبم مکن که شاعر زنداني غزل

جز نقش ميله‌هاي مکرر نمي‌کشد

                                                                                                  

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت0:5

آن روز غروب وقتی بعد از کلاس داشتم از طبقه دوم دانشکده ادبیات می‌آمدم پایین، سرپاگرد پله‌ها دیدم سالن آل احمد شلوغ است. می‌گفتند: ابراهیم اصغرزاده نماینده مجلس شورای اسلامی به مناسبت دوازدهمین سالگرد13آبان سخنرانی دارد. من هم با کنجکاوی یک دانشجوی 18 ساله ترم اولی رفتم ببینم چه خبر است. سالن مملو از جمعیت بود، در یک سوم انتهای سالن جایی برای خودم پیدا کردم و نشستم. سخنران هنوز وارد سالن نشده بود. بچه‌های انجمن اسلامی که آن زمان هنوز زیرآب زن‌های دانشگاه به حساب می‌آمدند مشغول آماده کردن تریبون بودند. ناگهان دیدم عده‌ا‌ی که تعدادشان کمتر از بیست بود، ریختند توی سالن و بی مقدمه شعار دادند "سخنگوی اسرائیل، از دانشگاه شیراز، اخراج باید کردد" من که شنیده بودم اصغرزاده از دانشجویان پیرو خط امام بوده که رفته‌اند سفارت آمریکا را گرفته‌اند برایم جالب بود بدانم این شعار‌ها به چه خاطر است. پرس و جو کردم و دانستم. شما هم اگر دوست دارید بدانید بروید شرح مذاکرات مجلس را در حدود مرداد یا شهریور 70 بخوانید... داشتم می‌گفتم آن جمع به محض ورود به سالن دو دسته شدند. عده‌ای که جوان‌تر بودند رفتند تریبون را اشغال کردند. چند نفر هم که مسن‌تر به نظر می‌آمدند عقب سالن ایستاده بودند و شعار می‌دادند. دربین عقب سالنی‌ها شخصی توجه‌ام را به خود جلب کرد. یک آقای کت و شلواری که شباهت زیادی به دبیر ریاضی‌مان داشت. بدون محافظه کاری بگویم که متانتی دررفتارش بود که در بقیه‌شان ندیدم. آمده بود درست مقابل ردیفی که من نشسته بودم، ایستاده بود و شعار می داد. به‌نظر می‌آمد بقیه از او حرف شنوی دارند، صدایش می کردند دکتر لنکرانی. بعد شنیدم دانشجوی دوره تخصص پزشکی است. درست حدس زده‌اید اگر فکر می‌کنید او وزیر بهداشت کنونی بوده. جو سالن لحظه به لحظه متشنج‌تر می‌شد بخصوص جلو سالن که جمعیت معترض با بچه های انجمن اسلامی مشغول بگو مکو بودند. ناگهان دیدم میله‌ی میکروفون بلند شد و کار به درگیری کشید. خانم‌ها جیغ‌شان رفت بالا و درهای سالن بسته شد لابد برای این‌که تشنج در محیط دانشگاه گسترش نیابد. بعد از حدود یک دقیقه جو کمی آرامتر شد و انگار برگزار کنندکان رضایت دادند جلسه لغو شود و شد. اما من از آن عده که جلسه را بهم زدند بدم آمد. نه‌اینکه از اصغرزاده و انجمنی‌ها خوشم آمده باشد. نه... اما فکر می‌کردم منطقا اصغرزاده حق داشت سخنرانی کند و این عده هم می‌توانستند انتقاداتشان را در حضور او مطرح کنند. گفتم منطقا ولی فراموش کردم بگویم آن‌روز نمی‌دانستم سیاست منطق خودش را دارد. منطقی که من از ان بی‌خبر بودم و تا سال‌ها بعد نیز بی‌خبر ماندم. و در همین بی‌خبری سرک می‌کشیدم توی حوادث مختلف بدون‌ این‌که قواعد بازی را بلد باشم. من اصولا آدم سیاسی نبوده‌ام. همیشه به انگیزه‌ی دریافت حقایق وارد مسائل سیاسی شده‌ام غافل از این‌که در دنیایی سیاست حق و باطل چندان معنایی ندارد. سیزده- چهارده سال بعد از 13آبان 1370 که من برای اولین بار در میان یک جریان سیاسی قرارگرفتم تازه تصویر نسبتا درستی از عالم سیاست در ذهنم نقش بست. گفتم که من اصولا آدم سیاسی نبودم.

                                                      

جمعه هجدهم آبان 1386ساعت22:2

 نه این‌که فکر کنید حالا که شهید شده می‌خواهم خودم را آویزان کنم کنار اسمش. نه... قصه این حرف‌ها نیست. فقط خواستم یک خاطره تعریف کنم از معلم قرآنی که شهید شد. عبدالمحمدفراست که من تا روزی که کنار اسمش نوشتند «شهید» نمی‌دانستم "عبدالمحمد" است نه «عبدی». عبدی پیش از این‌که معلممان باشد بچه محلمان بود. بچه پاقلعه. وقتی رفتم اول راهنمایی، دیدم آمد سرکلاس و شد آقای معلم قرآن.‌
با وجود این‌که موتور 80 یاماها داشت معمولا با دوچرخه 26 سبزرنگش می‌آمد مدرسه امیرکبیر با لباسی بسیار ساده و اورکت سبز رنگ ده شصتی که جسم فربه‌اش به سختی در آن جا می‌شد آن‌روز وقتی آمد سرکلاس به جای کتاب درسی کتاب دیگری در دست داشت. کتابی به نام «عبدی پهلوان بود» در مورد زندگی و شهادت شهید عبدالرضا پهلوان. شهید پهلوان که او را هم عبدی صدا می‌زدند به لحاظ زندگی خانوادگی- تا جایی که من می دانم – با عبدی فراست شباهتی داشت. هردو یگانه فرزند مادری پیر بودند و هر دو از کودکی سایه پدر بالای سرشان نبود.
عبدی آن ساعت به جای قرآن شروع به خواندن داستان عبدی کرد و رسید به جایی که توصیف لحظه خداحافظی شهید با مادرش بود. به این جا که رسید سکوت کرد. بغض گلویش را گرفت دیدم دارد اشک می‌ریزد. از کلاس خارج شد و اشاره کرد که بقیه‌اش را بخوانم. اما نتوانستم. 5دقیقه‌ی کلاس بدون معلم در سکوت کامل ماند. وقتی برگشت هم به گمانم تا آخر ساعت همه سکوت کردیم. آن‌روز گذشت و به گمانم سال بعد همان روزها بود که عبدی فراست هم شهید شد. با وجود این‌که مادر پیرش در خانه قدیمی پاقلعه زندگی می‌کرد عبدی در وصیت نامه‌اش نوشته بود خانه‌اي که براي دامادي‌اش آماده کرده در اختيار مستمندان قرار گيرد. او دنیا را نه برای خود ونه برای عزیزانش نخواست. آری عبدی بسیجی راستین بود.  

 
اثری از سید علی مومن

دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت21:57

آغاز سال هزار و سیصد و معلوم نیست از کجای تاریخ

افتاده‌ای توی این تنگ

میان سیر و سرکه و سکه

«چرا بازهم نگذاشته‌اید پای این سفره

پاشو چندتا سکه بیاور

مال هر پادشاهی که بود باشد.

فرقی نمی کند.»

هزار و سیصد و نمی‌دانم چند شب عید است که سال را

وارونه به ما تحویل می‌دهی

با دهانی بازمانده به پهنای حسرت تف کردن زیر آب

من اما شعرم را به جای تو تف می‌کنم به چهره‌ی این روزگار

اگر پسرم نیاید و آب تنگ را عوض نکند و تو دوباره زنده نشوی

تا من ندانم برای چه زنده‌ام.

باید زودتر شعرم را تمام کنم.

پسرم آمد.

او شاعر نیست.