تبليغاتX
گاه‌نوشت‌های کاظم رحیمی‌نژاد
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت16:50

  برداشت اول:
      بازهم این حامد مو‌قشنگ در اثر همنشینی با فیلسوفان متوسط الحال وطنی جو گیر شده لاجرم رفته نشسته زیر نشیمنگاه صدر المتاهلین سمساری خوان(با صدر المتالهین اشتباه گرفته نشود)بعد لابد لابی کرده با پدر بی‌ریش و سبیل وبلاگ‌نویسی لارستان. بعد هم سر جوانان دیگر را به لمبیر داده است.(محض اطلاع غیر لاری‌ها:سر به لمبیر دادن در گویش لاری یعنی اغفال کردن)مرا می‌گویید؟ من دروازه بانم. توضیح اینکه: بچه تر که بودیم سر بازی گل کوچیک می‌رفتیم کم تکنیک ترین و تاکتیک ناپذیرترین و حتی الامکان تنومندترین آدم را می‌گذاشتیم توی دروازه. نه اینکه به وجود او نیازی باشد.نه. این کار باعث می‌شد حریف هوس گل زدن از راه دور به سرش نزند. من آن دروازه‌بانم.
 برداشت دوم:
       مشروطه‌ی ایرانی بر مبنای فلسفه‌ی نو استوار نبود. مشروطه خواهان یا از سنت بریده بودند بدون اینکه به مفهوم مشروطه خواهی غربی اشراف داشته باشند، یا با قرائتی ایدئولوژیک از سنت مشروطه را مشروعه می‌خواستند،که اصولا با معنای مشروطه‌خواهی در تناقض بود. فرقی هم نمی‌کرد کدام دسته بر اوضاع مسلط شوند به هر حال مشروطه‌ی ایرانی به ایدئولوژی سلطه تبدیل می‌شد که شد. در این میان تنها باید از آیت الله نائینی به عنوان مشروطه خواه واقعی نام برد. او ضمن برخورداری از خاستگاه سنتی نگرشی غیر ایدئولوژیک به مشروطه داشت.
  برداشت سوم:
    اگر بخواهیم تحلیلی امروزی‌تر از مشروطه ایرانی به دست دهیم، می توان آن را تلاش برای تبدیل (اعمال سلطه )به (گفتمان قدرت)دانست. این را با استفاده از تمایزی که "میشل فوکو" بین مفهوم سلطه و قدرت قائل است عرض می کنم. سلطه در این تعریف به روابط نامتقارن قدرت اطلاق میشود. در این نوع رابطه مردم به دلیل محدود شدن آزادی شان فضای اندکی برای مانور دارند، اما قدرت به روابطی اشاره دارد که منعطف، چند جانبه، متحرک و از همه مهم‌تر قابل مقاومت است. روابط قدرت در این مفهوم متمایز از روابط خشونت آمیز است .رابطه ی سلطانی متضمن اعمال زور بر همه ی اشیاء بصورت مستقیم است و خصلتی ویرانگر و منفعل کننده دارد.اما وجود روابط قدرت در اجتماع به معنای نفی آزادی افراد نیست ،بلکه مبتنی بر نوعی استراتژی است که بر اساس آن همه ـاز جمله پادشاه ـمورد اعمال قدرت قرار می گیرند و نوعی رابطه ی مبتنی بر پاسخگویی و واکنش  بر همه ی جامعه حکم فرما خواهد شد. به بیان ساده همه بر هم اعمال قدرت می کنند مثل اجزای یک ماشین.
  برداشت چهارم:
        برداشت اول را به اسماعیل حق‌پرست تقدیم می‌کنم چرا که لقب پدر بی‌ریش و سبیل وبلاگ‌نویسی لارستان برازنده‌ی اوست. برداشت دوم را به حامد زارع تقدیم می‌کنم چون با نظرات مورخان و فلاسفه‌ی زمانه  که حامد دوستشان دارد همخوانی دارد. برداشت سوم را به حمید منشی...  چون اسم میشل فوکو در آن است .مرا می گویید؟ من نظری در مورد مشروطه ندارم والله بالله من بچه‌ی دم دروازه‌ام.


شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت2:7

"اخطار! علیحضرت ظاهرا فراموش کرده است که تاج و نگین پادشاهی را  نه از شکم مادر خویش آورده است و نه حکم فرمانروایی مطلق از جهان ناپیدای ارواح در دست دارد. او باید به یاد داشته باشد که سلطنتش فقط موکول به قبول و یا رد مردم است."
                                                                                              گزیده‌ای از متن یک بیانیه انقلابی

۱۰۲سالگی مشروطه ایرانی در نوشتار
کاظم رحیمی‌نژاد- محمد‌رضا مریدی؛کتایون‌تقی‌زادگان-حمید منشیحامد زارع
 عارف آهنیمحمداسماعیل حق‌پرست- صدرا جعفرپور
دوشنبه ۱۴مرداد۱۳۸۷

سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت1:20
      رحیم فتوت در بین بچه ها شخصیت ویژه ای بود .منظم ،مودب وتمیز آن هم در چنان شرایط سختی .هیچ کدام از بچه ها او در مجامع و پایگاه های لار ندیده بودند .مهندس بود .نمی دانم مهندس چی ولی مهندس بود .به جز او همه ی بچه ها کم و بیش یکدیگر را می شناختند یا حداقل در لار همدیگر را دیده بودند .فقط حسین مهرداد را ندیده بود.در آن صبح گاه ،همان ابتدای در گیری ،سیروس نوبخت که یکی از آرپی جی زن های گروه بود به سمت تانک ها ی دشمن پیشروی کرد و دیگر کسی او را ندید.باقی مانده ی پیکر او را حدو د یازده سال بعد(۱۳/۴/۷۶)در لار تشییع کردند.حمید با کلاه هم گویا همان موقع از دسته جدا شده بود وبه سمت تانک های دشمن...باقی مانده ی پیکر او را ۵/۵/۷۴ در لار دفن کردند.چند صد متر عقب تر از جایی که رحیم احمدانیان به شهادت رسید رحیم فتوت را دیدم که در آن دشت بی امان رو به تانک های دشمن ایستاده و آرپی جی می زند.به او نزدیک شدم .خون را بر لبانش دیدم و فکر کردم زخمی خورده اما دیدم نه !لبهایش از خشکی ترک برداشته .آنقدر سلاح در دست داشت که نمی توانست آبی بنوشد از قمقمه ی خود به او نوشاندم و از او دور شدم.اما رحیم همان جا چشم در چشم دشمن ایستاد و آنقدر آرپی جی زد تا آخر...

       حسین ابو الحسن پور و مهرداد زینلی در جبهه همدیگر را پیدا کرده بودندو آنچنان با هم دوست شده بودند که لحظه ای یکدیگر را رها نمی کردند و نکردند.حسین را دقایقی پیش از شهادت دیدم که نگران دست مجروح یکی از بچه ها بود .دقایقی بعد شنیدم یکی گفت: حسین و مهرداد هم...گفتم :چه می گویی؟ حسین همین الان کنا رمن بود.یکی از دوستان که صحنه ی شهادت  آنها را دیده بود       می گفت: حسین مورد اصابت قرار گرفت .مهرداد برگشت تا حسین را  از مهلکه نجات دهد که او را هم زدند.

چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت1:45
   رحیم احمدانیان چند ماهی بود باجناق دایی سلیمان شده بود. جوانی بلند قامت، مو بور با چهره‌ای غیر منتظره. آن روز را مبهم به یاد می‌آورم که مهمانی خانوادگی داشتیم و انگار جشنی مذهبی با مهمانی ما تطابق داشت. تازه داماد قوم هم بود و خبر پدر آینده شدنش... در آن میان دلهره‌ی مبهمی هم...در چهره‌ی مادر و مادر بزرگ و زن دایی و خواهرش و...... اما رحیم را بی‌دلهره و در حال نماز از یاد نبرده‌ام. باجناق‌ها چند روز بعد رفتند. همان چند روز بعد، صبح بود که با بچه‌ها قرار تمرین سرود داشتیم. از شهادت مربی‌مان -اسماعیل شاکرپور- چهار سالی می‌گذشت و حالا ما مانده بودیم روی دست حبیب مفتوحی. بچه‌ها خبر داشتند که  امشب حبیب هم می‌رود اما از رفتن حسین نه یادم نمی‌آید کسی خبر داشت یا...
 حسین ابوالحسن‌پور از بچه دبیرستانی‌های گروه بود و ما بچه‌های راهنمایی. آن روز حسین علاوه بر سرود اجرای تئاتر هم داشت. کاراکتر معلمی به نام آقای رایگان که مرتب تمرین می‌کرد و سعی می‌کرد نقش را لو ندهد. آن شب حسین هم رفته بود.
دایی سلیمان می‌گوید: شامگاه ۱۹ دی ۶۵اعزام شدیم برای دفاع از خطی که شب پیش آزاد شده بود. حدود یک نیمه شب در دشتی تاریک بودیم که صبح دیدیم کاملا مسطح است. نه تپه‌ای نه خاکریزی.. نشستیم به سنگر کندن و خمپاره هم می‌بارید نه به شدت اذان صبح فردا. همان زمان بود که خمپاره‌ای آمد و چند تا از بچه‌ها پریدند که محمد آرمون هم یکی از آنها بود. گرگ و میش صبح بود که درگیری شدید شد. رحیم فرمانده دسته بود و صدایش از لابه لای همه چیز گاه به گوش می‌رسید که... دایی می‌گوید: چیزی به زمین اصابت کرد که در آن گرگ و میش ندیدم چه بود همین قدر فهمیدم زخمی خورده‌ام صدا زدم:رحیم کمک. سر رحیم برگشت. گمان کردم می‌خواهد کمکم کند، اما از دهانش خون جاری بود. حبیب آقا که شانه به شانه‌ی رحیم بوده می‌گوید: رحیم داشت فرمانی می‌داد که ناگاه صدا در گلویش ماند. دو سه بار سعی  کرد چیزی بگوید اما...یکی دو قدم برداشت و در خاک غلتید. در آن تاریکی - روشنایی دیدم شکم تا پوتین رحیم غرق خون است. چند تا از بچه‌ها آمدند کمک کردند. رحیم را به عقب برگردانیم، اما نمی‌شد آتش سنگینی روی سرمان بود و تانک‌های دشمن نزدیک می‌شدند. ناچار رحیم را که انگار پر کشیده بود روی خاک خواباندیم و روی پایش با دستمان تپه‌ای بالا آوردیم تا تانک‌های دشمن از روی پیکرش عبور نکنند...حبیب آقا شروع می‌کند به روایت شهادت رحیم فتوت. به اینجا که می‌رسد می‌گوید: بنویس ...رحیم فتوت با ....شجاعت ...مهربانی ...ادب ....شهامت ...اما نمی‌تواند کلمه‌ای بیابد برای توصیف او... چهره‌اش در مانده می‌شود. من می‌دانم چه منظوری دارد اما نمی‌توانم آن کلمه را بیابم. شاید همان فتوت........ادامه دارد