بیست وشش سال گذشته است. بیست و شش سااااال، اما هنوز هم که بخواهم تو را تصور کنم سرم را بالا میگیرم. خیره شدن کودکی به مردی و از یاد می برم که شانزده سال بیش نداشتی. بیست و شش سال پیش. برایت گفتم؟ نگفتم. رفته بودم امامزاده همین چند روز پیش. نشستم زیر همان درخت کناری که حالا دیگر نیست. هیچ چیز آنجا نمانده. فقط صدایی از گذشته گاه به گوش می رسد. صدای کودکی که شیطنت میکند و با عمامه ی «آقا میر» روی قبرها بالا و پایین می پرد و صدای آقا میر که بد و بیراه می گوید و صدای تو...
من خندیدم. از ته دل خندیدم و تو در خروجی را نشانم دادی. اشتباه کردی که مرا روز آخری اخراج کردی. تقصیر خودت بود با آن اجرای «پانتومیم» خنده دارت یکی از بچه ها میگفت خوابت را دیده که سر جادهی اهواز به نمی دانم کجا نشستهای. منتظر. میپرسد:«ها! اسماعیل اینجا نشستهای؟» و تو میگویی:«منتظر بچههای محلهام» بچهها فکر نمیکردند ماه رمان عملیات شود و بی اجازه برگشته بودند لار. آخر غروبهای رمضان امامزاده حال و هوایی داشت که می دانی؛ اما تو برنگشته بودی و حالا به خواب یکی از بچهها آمده بودی که:«بچههای محله مرا تنها گذاشتند» و بچهها از خود بی خود بودند که خبر آمده بود که تو باز نمی گردی. و چه عاشورایی شد آن رمضان.
آن روز صبح آمدم برای آخرین بار ببینمت. از امامزاده تا سه راهی که حالا چهار راه شهید باقرپوریان است راه کمی نبود برای کودکی 9ساله و من فراموش کردم که بابا اجازهی تنهایی به خیابان رفتن نداده. وقتی رسیدم سه راهی، در بزرگ سپاه پشت شلوغی پیدا نبود فقط از باز شدن بالای در میشد فهمید که گاه کسانی داخل و خارج میشوند. مردم موج میآوردند برای داخل شدن اما موج بر می گشت و برخی می افتادند زیر دست و پا و آرنج بزرگترها می خورد به سر و صورت من. نمی شد داخل شد. خسته شدم، گوشهای ایستادم. دسته ای زنان عزادار از برابرم گذشتند. معلوم بود از خانوادهی شهدا هستند چند بچهی قد و نیم قد چادر بعضی زنها را گرفته بوند. سربازی از در کوچک کناری آنها را به داخل ساختمان هدایت می کرد. بدون تصمیم قبلی پریدم، چادر یکی از زن ها را گرفتم و با احترام تمام وارد ساختمان سپاه شدم. -کاری که چند بار دیگر هم تکرارشد-. هر ده نفرتان را ردیف خوابانده بودند توی یک سالن با پارچههای سفیدی که سرو ته گره داشت. مقابل پارچه ای که نام تو را برخود داشت نشستم.
گاه کسی ناله می کرد و التماس برای باز کردن پارچه ای و همه جمع می شدند گرد یک پیکر. منتظر بودم یکی بیاید نالهای کند و التماسی برای دیدن چهره ات. آخ که چقدر انتظار سخت است اسماعیل... اسماعیل... بیست و شش سال گذشته است و آخر کسی نیامد چهرهات را نشان دهد. به گمانم ده دقیقه ای گذشت و بالاخره مردها آمدند و هرچهار نفر یک جسد را تا بالای زانو تا مقابل چشمان من بلند کردند. تا پشت در خروجی همراهت آمدم. بعد تو رفتی آن بالا و دیگر دستم نرسید. از ساختمان که خارج شدم بچه های گروه سرود را منتظر دیدم. بچه ها در طول مسیر تشییع، جلو تابوتت-تقریبا همانطور که ما را هنگام اجرای سرود به صف می کردی- حرکت می کردند. دست هیچ کدام از ما به تابوت نمی رسید فقط حسین ابوالحسن پوراز ما رشید تر بود و دیدم که بالاخره دستش به تو رسید.