یادم نیست چه سالی بود.جشنواره ی مطبوعات۲۰-۱۰اردی بهشت .یکی از همان سال هایی که غرفه ها را مجانی می دادند٬روزی ده هزارتومان هم هزینه به غرفه داران پرداخت می شد. برای خودشان و مهمانشان ناهار هم می دادند.
سعید حجاریان آمده بود سراغ غرفه های شهرستان ها.چند ماهی می شد از کما در آمده بود .یک دستش عصا بود یک دستش در دست همراهش .به سختی قدم بر می داشت و سخت تر از آن سخن می گفت. ناخودآگاه به یاد سخنرانی های تند وتیز و پر انرژی اش در سال های قبل افتادم .وقتی به غرفه ی لارستان نزدیک شد رفتم جلو و طبق معمول دعوتش کردم بنشیند.ایستاد و جمله ای به سختی بر زبان آورد که متوجه نشدم ... تکرار کرد:"آقای گپ خوبند؟آقا مجتبی چطورند؟لار امسال باران خوب آمده؟"تعجب کردم که او این چیزها را از کجا می داند!خلاصه کمی گفت و گو کردیم و چند عکس یادگاری کنارغرفه گرفتیم و تشکر و خداحافظی .
به آقا مجتبی گفتم: حجاریان سلام شما و آقا را رساند و از باران پرسید .مثل اینکه با فاکتور های مورد توجه لاری ها خوب آشناست !!! خندید و گفت:حجاریان پیش از انقلاب در منطقه لارستان سرباز معلم(سپاه دانش) بود و در تماس بودیم .(جایی اطراف خنج)آقای گپ را ندیدم که خدمتشان عرض کنم...چند سال بعد البته برای مصاحبه و نوشتن کتاب خدمتشان رسیدم و این سومین باری بود که ایشان را از نزدیک می دیدم(بار دوم زحمت دادیم و ایشان خطبه ی عقد بنده و همسرم را خواندند.بار اول هم سال ۵۸ بود که من با ۶ سال سن در نماز جمعه شعار وحدت خواندم و ایشان گفته بودند بیاوریدش و مرا بردندگفت:چه می خواهی برایت بخرندآقا گفتم :لباس بسیجی. فردای آن روز حبیب مفتوحی و رحیم حق خواه مرا بردند بازار قیصری و به حساب آقا برایم لباس بسیجی دوختند تا هر هفته بروم مسجد جامع و با صدای بلند بگویم"لااله الا الله الها واحدا ونحن له المسلمون...").آن عکسی که با آقای حجاریان گرفتیم هم در میلاد چاپ شد چند سال بعد از منبعی موثق شنیدم یکی از دلایل صادر نشدن مجوز نشریه ام همین گفت و گوی چند دقیقه ای با این مرد محترم است .برخی وهم برشان داشته بود که اوه ه ه ه.یعنی گفته بودند تحت تاثیر حجاریان است.این را هم اضافه کردم بخندیم.