تبليغاتX
گاه‌نوشت‌های کاظم رحیمی‌نژاد
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت2:0
           در آن نيم شبان جيرجيركي پس از ختم سينه زني و كلي شامورتي بازي تازه به ياد مي آورديم كه هنوز ده سالمان نشده و كي هستيم و كجاييم و ساعت چنده!و مهمتر اينكه بايد از اين همه تاريكي بترسيم .آخر بچه ايم نه!بدون هيچ كلامي دويدنمان به راه رفتن مي كشيد و دست و پايمان شل مي شد تا مي رسيديم سر كوچه .كوچه ي ما در دامنه ي قلعه ي اژدها پيكر قرار داشت .سربالايي.تكيه داده بود به قلعه .دو خانه انتهاي كوچه بود. يكي مال ما. يكي مال غلام اينا.وسط كوچه دو خانه بود سمت راست متروكه. سمت چپ مخروبه. بي در و پيكر. زن و شوهري مجنون با دختر ي ايضا مجنون در آنجا مي زيستند .نام دختر "كوچك"بود. نام مادر" حيات"به شوهرش مي گفتيم "حاجي دغل".هر چندتنها چيزي كه از او نديديم دغل بازي بود .حاجي كه نمي دانم مكه هم رفته بود يا نه مشاعرش را از دست داده بود .عليل بود .خانه شان در نداشت.ديوار نداشت .تل خاكي ريخته بود كنار كوچه كه معلوم بود روزگاري ديوار بوده هر روز پيرمرد را مي ديدم كه توي "كوشكن" سر جاي هميشگي اش خوابيده يا نشسته- ساكت- .فقط غروب كه مي شد ده باري از ته دل فرياد ميزد :"افتاب شت و واويلا"(آفتاب پريد واويلا).دخترش نيمي از سال مودب و محجب بود اما يكباره ناپديد مي شد تا اينكه شبي روزي مي ديدي تيپ ...زده و روي بام در حال رقصيدن شعرهاي اروتيك در وصف جوانان محله مي خواند.چشمش به اولين كسي كه مي افتاد هفت جدش را جلو چشمش مي آورد و با آفتابه اي خشتي سنگي ...از او پذيرايي مي كرد .او معمولا روز ها مي خوابيد يا حداقل از اتاق بيرون نمي آمد اما شبهاي پا قلعه زير سيطره ي رقص و آواز و آفتابه اش بود.اين وصف را داشته باشيد حالا فكر كنيد حدود دو -سه نيمه شب است و دو بچه نه -ده ساله قصد عبور از كوچه موصوف را دارند.با غلام قرار گذاشته بوديم نوبت بيندازيم يك شب اول من كوچه را بدوم واگر كوچك پيدايش نشداو پشت سرم بدود.شب بعد نوبت او باشد كه خط شكن شود .البته توفيري هم نداشت او هميشه مترصد عابرين بود تازه اگر چرتش مي گرفت با صداي دويدن نفر اول به دومي مي رسيد .فقط بايد خداخدا مي كرديم سنگ و خشت دم دستش نباشد
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت2:8
محرم که می شد روی زمین بند نبودیم .اسبی انگار ما را برمی داشت و می برد تا ظهر عاشورا هر جا خواست پیاده مان کند.اسبی که احتمالا سفید باید باشد با یال خونین اینطور که می گفتند.

امامزاده شکوه خاصی پیدا می کرد مردها احترام برانگیز تر می شدند وما مردتر میشدیم درجدال برای برداشتن علم ها ی سنگین و حسرت ناتوانی برداشتن بیرق.

    حوالی دو -سه نیمه شب که دسته ی محله ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می شدو سینه زنی خاتمه می یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می شد که نمی دانم چرا...؟می رفتیم توی ساباتها ی تاریک یا پشت برکه ی محله قایم می شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می پریدیم جلوشان و زهره شان را می ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می کردیم.

     بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی دهد .نقشه ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم . در محله ی ما کوچه ی بن بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه ی مخروبه ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است .پیرزنی نر گس نام ماهی یک بار به آن مخروبه سر می زد. پیرزن صورتش پیچیده بود . با کسی سخن نمی گفت .فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می گرفت و می رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته ی حیاط.شب که می شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو .اگر  از آن جا می گذشتی و تصادفاسرت را برمی گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی.بی گمان در آن شب ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي گرفتند با دیدن آن صحنه.

    این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها  برویم توی کوچه قایم شویم .نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه .دو متر ی داخل شدیم .دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می تر سیدیم .نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم .آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم .بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند .صدای بابام بابامی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده اندو صدای دیگری که می گفت جن نبودند پتور بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد

سه شنبه سوم دی 1387ساعت23:47
آغاز سال هزار و سيصد و معلوم نيست از كجاي تاريخ

 افتاده اي توي اين تنگ

 ميان سير و سركه و سكه

-"چرا باز هم نگذاشته ايد پاي اين سفره

پا شو چندتا سكه بياور.مال هر پادشاهي بود باشد فرقي نمي كند"

هزار وسيصد و نمي دانم چند شب عيد است كه سال را وارونه به ما تحويل مي دهي

 -با دهاني باز مانده به پهناي حسرت تف كردن زير آب-

من اما شعرم رابه جاي تو تف مي كنم به چهره ي اين روزگار

 اگر پسرم نيايد

و آب تنگ را عوض نكند

 و تو دوباره زنده نشوي

 تا من ندانم براي چه زنده ام.

 بايد زودتر شعرم را تمام كنم

 پسرم آمد

 او شاعر نيست