سال هشتاد بود .اردیبشهت هشتاد.بعد از بسته شدن آنهمه نشریه و زندانی شدن آن همه اصحاب رسانه و حالا جشنواره ی مطبوعات و نمایشگاه کتاب. همان جای همیشگی که حیاط خانه ی قدیمی ما بود . پایین دانشگاه شهید بهشتی . مسعود بهنود را دیدم .خوش تیپ با کراوات و کت خوش رنگش و پیپی که زیر لب داشت .به گمانم در غرفه ی کارنامه.من روزی دو بار همه ی غرفه ها را سر می زدم .غرفه ی خودمان را می دادم دست بچه های دانشجو و خودم می رفتم سر به سر خلق الله گذاشتن. بهنود را که دیدم داغ دلم تاره شد .اتفاقا همان موقع از بلند گو اعلام شد که اقای بهنود فلان غرفه است بروید تماشایش و عصر هم کنفرانس مطبوعاتی زیر چادر وسط نمایشگاه.به وحید گفتم عصر اگه کاری نداری با من بیا به جای من فیلم بگیر من با این آقا حرف دارم .
بهنود را همین چند ماه پیش از زندان آزاد کرده بودند مثل نبوی و دیگرا ن. اعتراف هم کرده بود .همان حرف های کلیشه ای که همه از بر شده اند این روزها .البته آن روزها از بر نبودیم ولی انقدر درک داشتیم که بدون سند هیچ حرفی را نپذیریم.من کاری به اعترافاتش نداشتم حتی خوشحال بودم که او و بقیه حرف های دلخواه اقایان را زده بودند و خلاص شده بودند.مشکل من چیز دیگری بود .در همان روزهای اول آزادی بهنود عکس او را در" جام جم" دیدم با مطلبی از او .جام جم را اواخر دوره ی مطبوعات توقیف شده رو کرده بودند اول به عنوان آلترناتیو آنها و بعد برای جانشینی .حالا بهنود امده بود انجا مطلب نوشته بود .حس خیانت در من جوشید و قسم خوردم هر جا ببینمش به او رحم نکنم.
عصر آن روز جناب بهنود آمد و به عادت همیشه شروع کرد به نقل روایت های شیرین.من صف دوم نشستم و دوربین را به وحید دادم.وقت سوال و جواب که شد بلند شدم و با حالت برافروخته ای که هر کس مرا دیده می داند یعنی چه گفتم :"آقای بهنود روزنامه نگاران اصلاح طلب زندانی سه دسته بودند.یکی انهایی که سر حرفشان ماندند و هنوز هم در زندان اند.یکی آنهایی که اعتراف کردند و آمدند بیرون و اصلاح طلب ماندند عده ای هم آمدندبیرون و در جام جم مطلب نوشتند.آقای بهنود در زندان بر شما چه گذشت که حالا رفته اید برای جام جم مطلب می نویسید؟"
نگاهی از نوع نگاه های مسعود بهنود به من کرد -از گوشه ی چشم و با لبخند خاص اوـو گفت :اول که من جام جم را به لحاظ حرفه ای روز نامه ی خوبی می دانم بعد هم من مطلب به آنها نداده ام خودشان از سایتم برداشته اندو دیگر اینکه آن کاری که با من کردند که مسعود بهنودم با شما راحت تر می توانند انجام بدهند به خدا یک لحظه اش را نمی توانید طاقت بیاورید "حس کردم دارد بچه می ترساند من هم تند تر شدم و گفتم :من حرفی نمی زنم که مرا بگیرند اما شما ..."بقیه اش را بی خیال شید چون عصبانی شدم وحرف خوبی نزدم .این را که گفتم نگاه ش عوض شد آنقدر نزدیک بودم که اشکش را در چشمش ببینم .فقط این جمله را دو بار تکرار کرد :"خیلی بی انصافی"
حالا این را نوشتم که بعد از هشت سال اعتراف کنم حق با او بود و من بی انصافی کردم.خیلی بی انصافی کردم