تبليغاتX
گاه‌نوشت‌های کاظم رحیمی‌نژاد
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت21:59
احتمالا ۱۶ اردیبهشت۷۷ بود.چون شب قبلش ناصر زنگ زده بود که فردا به مناسبت سالگرد درگذشت مرحوم استاد فروزانفر دکتر زرین کوب در نشر فرزان روز سخنرانی دارد ما هم میرویم برای شبکه ی ۴ ضبط کنیم .اگه وقت داری بیا.(ناصرهم کلاسم و تهیه کننده ی برنامه های ادبی صدا و سیما بود و هست.)مدتی بود استاد را ندیده بودم .قبلا که خوابگاهمان مقابل سفارت بود هر هفته به بهانه ی کلاس مثنوی می رفتم منزلشان.سپهبد قرنی -جایی بالاتر از پل کریم خان.با خودم گفتم بروم هم استاد را ببینم هم حرف بچه ها را زمین نینداخته باشم.عصر بود که رسیدم به آدرسی که ناصر داده بود .دنبال نشر فرزان روز می گشتم که دیدم استاد با یک نفر که دستش را گرفته بود آرام آرام از پیاده رو مقابل نزدیک می شود .رفتم جلو و سلام کردم .استاد بلا فاصله پس از جواب سلام گفت :کجایی ؟مدتی است سر کلاس نمی بینمت.من که غافلگیر شده بودم گفتم :رفته ایم ولنجک و رفت آمد برایم سخت شده .حالا که فکر می کنم می بینم چه جواب احمقانه ای ...دکتر زرین کوب  را به بهانه ی تعویض خوابگاه از دست دادن ؟چه دانشجوی بی لیاقتی ...اما بعد می گویم خب دست پاچه شدم آخه فکر نمی کردم مر ا در میان آن همه دانشجوی ریز و درشت به یاد داشته باشد .این بود که آماده ی هر سخنی از ایشان بودم جز آنچه گفت.به هر حال با هم وارد ساختمان فرزان روز شدیم و در پیش جلسه ای که نام های بزرگی در آن بودند نشستم و حرف های جالب و خودمانی زیادی رد و بدل شد و بچه های صدا و سیما که آمدندتازه معلوم شد که من چکاره ام و همراه  و قوم و خویش استاد نیستم.همان ابتدای  جلسه دچار مشکل شدیم .آخه استاد کراوات زده بود و ما برای روی آنتن بردن برنامه مشکل داشتیم .در میان آن بزرگان دیواری کوتاه تر از رامین جهانبگلو پیدا نکردیم که هم جوانتر از بقیه بود و هم میزبان ...استاد هم بزرگواری کرد و نان ناصر اینا  را آجر نکرد و از خیر کراوات گذشت و شرمندگی اش برای ما ماند.بعد از آن دیگر استاد را ندیدم مدتی بعد قید تهران را زدم و سال بعد شنیدم که از دنیا رفتند .۲۴ شهریور ۷۸.غم انگیز بود و هست از دست دادن چنان عزیزی .اما مرگ حقیقت است و از آن گریزی نیست .راستش وقتی به روز آخر کلاس مثنوی فکر می کنم (سال۷۴).بیشتر دلم می گیرد تا به درگذشت استاد.

روز آخر کلاس یکی از بچه ها رفته بود  با استاد عکس تکی بگیرد .در  بحبوحه ی خداحافظی بچه ها لحظه ای صحنه ی صحبت استاد با آن دانشجو را دیدم .چهر ه ی استاد حالت خاصی داشت. شرمنده ام که بگویم انگار شرمنده بود .به آن پسر گفتم :چی شد؟گفت رفتم با استاد عکس بگیرم اما استاد می گوید بهتر است همه ی بچه ها بایستند و عکس دسته جمعی بگیریم .عکس تکی با من نگیرید .آخر من نمید انم شما فردا چه کاره خواهید شد و عضو چه گروه و دسته ای ...فردا روز عکس شما با من پیدا می شود و مرا متهم می کنند .من می خواهم در این مملکت زندگی کنم .(نقل به مضمون)شرمنده ام که بگویم استاد از عکس گرفتن به دانشجویانش واهمه داشت مبادا ما برویم با صاحب زر و زوری مخالفت کنیم بعد عکسمان در بیاید که شاگرد ایشانیم و...حتما یادتان هست که همان سالهادر صدا و سیما برنامه ی هویتی ساختند و در آن به ایشان توهین کردند(خدا از سرشان نگذرد).از خانه که بیرون امدیم یکی از بچه ها را دیدم که از استاد خواسته بود کتابش را امضا بزند .استاد هم امضا کرده بود و زیرش نوشته بود امتحان تا صفحه ی فلان .چه غم انگیز است که بهترین استاد ادبیات ایران را چنان مورد توهین و تهمت قرار دهند که او از عکس گرفتن با دانشجویش و امضای کتابش برای بچه هایش بترسد .

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت23:4

 

       دریدا در تحلیل متن از نظریه نشانه شناسی سوسور بهره برده است و او را پیش از آنکه یک تحلیل گر پست مدرن تلقی کنیم باید یک پساساختارگرا بنامیم . در نشانه شناسی سوسور بحثی پایه ای وجود دارد مبنی بر رابطه نشانه های زبانی با ما بازای عینی آنها . به این معنا که معمولاً ارتباط هیچ ارتباط معنایی با نشانه اش ندارد « مدلول » است و آن نشانه      « دال » نامیده می شود . نظریه دریدا به زبان ساده بر این تحلیل استوار است که این تقابل مورد ادعای ساختارگرایان بین دال و مدلول اصولاً ممکن است وجود نداشته باشد . او می گوید نشانه های متن در نبرد ( دال ) ها هر کدام خود مرکز دلالت های دیگر می شوند . برای توضیح دادن این امر نقاشی معروف « این یک پیپ نیست » را می توان مثال زد . تصویر یک پیت که در زیر آن عبارت   « این یک پیپ نیست » وجود دارد . بیانگر واقعیتی است که ما معمولاً از آن غافل هستیم زیرا ما معمولاً تصویر یک چیز را با خود آن چیز یکی می گیریم در حالیکه در این نقاشی کلمه پیپ   « نشانه » یا دال است و تصویر آن جای « واقعیت » یا « مدلول » را گرفته است ؛ اما جای واقعیت را گرفتن با خود واقعیت بودن یکی نیست . این نظریه که دریدا آن را « اتفاقی » طبیعی در متن      می داند به نظریه واسازی ( deconstruction ) معروف است . اتفاقی که در آن نشانه های یک متن در تقابل « دال » ها هر کدام نقشی می پذیرند و بنا به ضرورت و طبیعت کلام یکی مدلول دیگری به حساب می آید .

      با توجه به آنچه گفته شد از دیدگاه زبانی ادبیات پست مدرن را می توان بسط یافته مکتب ساختارگرایان دانست که این مکتب نیز خود به شدت تحت تأثیر فرمالیسم روسیه است .

 

جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت16:3

      ژاک دریدا ( 1930 – 2004 ) فیلسوف الجزایری تبار فرانسوی یکی از دو فیلسوف مطرح در فلسفه پست مدرن ( به همراه میشل فوکو ) و یکی از دو نظریه پرداز مهم ادبیات پست مدرن ( به همراه تئودو آدرنو ) به حساب می آید . اگرچه پسا ساختارگرا خواندن او دقیق تر به نظر می رسد .

      نقطه عزیمت دریدا تحلیل پدیدارشناسی هوسرلی است و در آنچه به متن مربوط می شود او از نشانه شناسی سوسور آغاز می کند و به تحلیل و نقد ساختارگرایی می پردازد . دریدا با طرح بحث واسازی ( deconstruction ) دریچه ای نو به جهان متن می گشاید . او واسازی را نه نظریه بلکه   ( اتفاقی ) که در متن به صورت خود به خود و طبیعی رخ می دهد می داند . اتفاقی که در آن    نشانه های متن در نبرد ( دال ها ) هر کدام خود مرکز دلالت های دیگر می شوند .

      اولین مقوله ای که در بحث واسازی دریدا مطرح می شود نقد تقابل مورد ادعا در متن است . این تقابل به گونه ای است که گویا متن بر همین دوالیسم استوار است . روشنی و تاریکی ، خیر و شر ، زن و مرد و . . . همگی نمونه هایی از این تقابل موجود در تمامی متون گذشته است .

     مرحله دوم روشن کردن این مسئله است که در این تقابل برتری با کدام سوست . دریدا می گوید در تعیین برتری ، نقش ایدئولوژی بسیار مهم است و در واقع این ایدئولوژی است که همواره یکی از دوسو را برتری می بخشد . کار ما در واسازی که نوعی خوانش است باید این باشد که این تقابل ها را واژگون کنیم نه لزوماً به این معنا که سویه برتر ، ضعیف و سویه ضعیف را برتر نشان دهیم بلکه به گونه ای که عدم وجود تقابل آشکار گردد و نشان داده شود که خیر و شر و روشنی و تاریکی در واقع تضادی با هم ندارند چرا که به هم نیازمند هستند و همواره ردپای یک طرف در سوی دیگر به چشم می خورد .

      مسئله مهم دیگری که در این نظریه مطرح می شود بحث دال و مدلول است . خوانش واساز نشان می دهد که رابطه محکم دال و مدلول که پیش از این امری بدیهی تلقی می شد در نظام  نشانه ای متن وجود ندارد و همواره گسستی بین این دو وجود دارد . به بیان دیگر آنچه در تحلیل پسا ساختارگرا مطرح است ، رابطه دال ها در متن است و همواره یکی از این دال ها بنا به ضرورت نقش مدلول را به عهده می گیرد . خواننده همواره در جستجوی رابطه ای میان نشانه و واقعیت است اما آنچه در واقعیت وجود دارد رابطه بین دال ها ( نشانه ها ) ست ، بدون این که ارتباطی با واقعیت داشته باشند و یا حتی واقعیت تصویری را بازنمایی کند .

 

 

 

     
جمعه ششم شهریور 1388ساعت16:22

 

      ژان فرانسوا لیوتار متولد 1926 میلادی در کتاب مشهور خود « وضعیت پست مدرن : گزارش درباره دانش » صورت بندی واضح و تا حد زیادی قابل فهم از وضعیت پست مدرن ارائه     می دهد او با طرح مسئله ابر روایت ها و فرار روایت ها ، پست مدرنیسم را بدگمانی نسبت به آنها می داند . از نظر او فرهنگ پست مدرن خود را نیازمند مشروعیت حاکم بر تفکر مدرن که عموماً نشئت گرفته از الگوهای بزرگ در مورد هستی و یا امور فرامتنی و تقدیرگونه است نمی بیند . لیوتار معتبرترین و مشهورترین فیلسوفی است که مفاهیم پست مدرنیسم را صورت بندی کرده است .

سه تحلیل لیوتار در مورد پیشوند ( Post )

      لیوتار در مقاله مهمی با عنوان « یادداشت های در مورد معنی پست » به سه جنبه مهم کاربرد این واژه و رابطه متقابل این سه تلقی می پردازد . تلقی نخستین به مفهوم توالی ساده و رابطه زمانی دوره های مختلف اشاره دارد . لیوتار می گوید : « مفهوم توالی ساده ، ترتیب زمانی دوره ها که در آن هر دوره از دیگر دوره ها به روشنی متمایز است . « پست » چیزی شبیه تبدیل را نشان می دهد : جهتی نو از مسیر قبلی » ۱

      تحلیل دوم از پیشوند « پست » گسستی بنیادین بین مفهوم توسعه و پیشرفت است . به گونه ای که پروژه دویست ساله مدرنیته را بصورت جدی زیر سؤال می برد . لیوتار می گوید توسعه که مدعی رفع نیازهای جامعه بشری بوده ، اساس هستی موجودات انسانی چه فردی و چه اجتماعی را مورد تهدید قرار داده است و از این پس به هیچ وجه نمی توان توسعه مورد ادعای مدرنیته را با پیشرفت مترادف دانست . تحلیل سوم از این واژه متضمن خوانشی غیرتاریخی از پست مدرنیسم  است . به این معنا که پست مدرنیسم حرکتی است در درون پروژه مدرنیسم و هیچ تحلیلی از پست مدرن نمی تواند بدون ارتباط با مدرنیسم باشد . لیوتار می گوید پست مدرن « بی شک بخشی از وضعیت مدرن است . یک اثر تنها زمانی می تواند مدرن باشد که نخست پست مدرن باشد . بنابراین پست مدرنیسم ، اگر درست فهمیده شود ، مدرنیسم در پایان آن نیست بلکه در نوزادی مدرنیسم قرار دارد و این وضعیت همیشگی است . » ۲       

      البته باید توجه داشت که این سه تحلیل به هیچ روی در تقابل با یکدیگر نیستند بلکه این سه دلالت در ساختاری سه گانه به اصطلاح و وضعیت پست مدرن شکل می دهند .

      چنانکه پیش از این آمد مهمترین ویژگی پست مدرن از دیدگاه لیوتار « بدگمانی نسبت به      ابر روایت ها و فرا روایت ها » ست .

      روایت در یک تعریف ساده بازنمایی وقایع پیوسته در بستر زمان است . به عبارت دیگر ما در روایت یک واقعه رنگ تفکر و تفسیر و نگاه خود را به آن واقعه اضافه می کنیم و آن را از نو میسازیم .

      لیوتار می گوید : « روایت ها مانند فیلترهای زمانی هستند که نقش آنها تبدیل بار عاطفی یک واقعه به توالی واحدهای اطلاعاتی است که توانایی پدید آوردن چیزی مانند معنا را داشته باشد . » 8

      برخی از روایت ها در طول تاریخ تبدیل به الگوهای مسلط تفسیر وقایع گشته اند . در واقع این ابر الگوها خود را به عنوان الگوی تفسیر وقایع مطرح کرده اند به عنوان مثال داستان هابیل و قابیل را می توان نام برد که الگویی برای بسیاری از جدال های بشر در طول تاریخ به حساب می آیند به   گونه ای که گاه انسان ها و وقایع را به دو دسته هابیلی و قابیلی تقسیم می کنند . به این الگوهای برتر و مسلط که خود را به جهان متن و روایات تحمیل می کنند ابر روایت ( grand narrative ) می گویند .

      از ابر روایت های مدرن می توان به نظریه تکامل داروین ، دیالکتیک هگل و جبر تاریخی مارکس اشاره کرد .

      برخی الگوها تفکرات و منطق ها از بیرون روایت بر روایات تأثیر می گذارند . مثلاً جبرگرایی و تقدیر یک امر بیرون روایتی است که بر روایات تأثیر می گذارد . مفهوم « پیشرفت » یکی دیگر از منطق های فرا روایتی است که ملاک سنجش بسیاری از روایات می شود . اینگونه تحلیل ها و منطقها که گاه ماوراء طبیعی و در بسیاری از موارد ذهنی ( subjective ) هستند و بر جهان متن و روایت های آن تأثیر می گذارند فرا روایت ( meta narrative ) می گویند . این ابر روایت ها ابزار مهمی برای سنجش حقانیت یا دروغین بودن روایات هستند و خود را به روایات تحمیل می کنند ، اما لیوتار می گوید در فرهنگ و ادبیات پست مدرن این ابر روایت ها و فرا روایت ها مورد شک هستند و ملاک سنجش وقایع قرار نمی گیرند .

      در اینجا بحث تکثّرگرایی مطرح می شود که با از بین رفتن منطق مسلط ابر روایت ها و فرا روایت ها چهره می نمایاند . مشکل فرا روایت ها و ابر روایت ها در این است که فرصتی برای تفکر و تأویل برای انسان باقی نمی گذارد و در واقع انسان را به تحلیل های آماده عادت می دهد و انسان را در حد یک حیوان تنزل می دهد . تکثّرگرایی  و عدم قبول روایت های مسلط ساختار معنوی و محتوایی ادبیات را از اولین خاستگاه آن تا دوره مدرن هدف قرار می دهد و به لحاظ محتوایی ساختار متن را به هم می ریزد

  ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------   

   ۱- درآمدی بر پست مدرنیسم در ادبیات ، امیرعلی نجومیان ، اهواز ، رسش ، چاپ اول ، تابستان 1385 ، صص 14 و 15 .

   ۲- همان ، ص 16 .

یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت0:28

 

     تئودور لودویگ ویزنگروند آدورنو ( theodor Ludwig wiesengrund Adorno ) متولد 1903 ، وفات 1970 ، فیلسوف یهودی تبار آلمانی و یکی از اعضای مؤسسه پژوهش اجتماعی در فرانکفورت ( موسوم به مکتب فرانکفورت ) است . او به اتفاق همکارش ماکس هورکهایمر ( 1895 – 1973 ) با تلفیق افکار مارکس ، هگل و فروید در تحلیل پدیده های اجتماعی به ارائه نگاهی نو در نقد و بررسی امور اجتماعی – هنری مبادرت ورزید . آنها پس از گریز از آلمان نازی در سال 1934 در کالیفرنیای آمریکا ، اثر مشهور و مهم خود « دیالکتیک روشنگری » را تألیف کردند . این کتاب تلاشی بود برای پاسخ به این سؤال عمده که چگونه در میانه قرن بیستم و در شرایطی که توسعه مدرنیسم و فرهنگ روشنگری در اروپا ظاهراً جای بربریت را گرفته بود ، وحشیانه ترین جنبش سیاسی – اجتماعی یعنی ناسیونال سوسیالیسم ( حزب نازی ) توانست سر برآورد و بر اجتماع آلمان مسلط شود . آنها به این نتیجه می رسند که شکاکیت موجود در عقلانیت روشنگری وقتی خود را از ارزش های دینی تهی می سازد جا را برای قدرت طلبی بی حد و حصر و سودجویی شخصی باز     می گذارد . به عبارت دیگر همین گرایش ، ساختار عقلانیت روشنگری را دیالکتیکی ( خود – نفی کننده ) می کند و شرایط را برای باز تولید بربریت در عصر مدرنیسم مهیا می سازد .

      نقطه عزیمت آدرنو به سوی نظریه زیبایی شناختی اش نقد او به تاریخ بشری است . او تاریخ را از دوران سنگی تا دوره بمب اتمی ، خطی مستقیم می داند که سراسر انباشته از بربریت و وحشیگری است . از نظر او این توحش هنوز به انسانیت منجر نشده است و آنچه به عنوان تاریخ انسانیت مطرح است در واقع تاریخ سلطه باید نام بگیرد . سلطه انسان بر طبیعت در واقع سیلی انسان بر گوش خویش است و تداوم این سلطه به نام تاریخ در واقع گسستی است از مفهوم انسانیت . از نظر آدرنو تاریخ به مثابه تاریخ انسانی هنوز آغاز نشده است و آنچه تاکنون بوده تاریخ سلطه بوده است .

      آدرنو معتقد است هنر و ادبیات با توجیه فجایع تاریخی و پنهان نمودن و سرپوش نهادن  بر توحش و خشونت موجود در جوامع انسانی و با انکار اینکه مفهوم سلطه همچنان در میان جوامع بشری وجود دارد و تنها شکل آن تغییر یافته است و نیز با القای این نکته که اصولاً سلطه ای وجود ندارد در واقع مانند سوپاپ اطمینان جوامع عاری از عدالت و انسانیت عمل می کند و در این راستا موجودیت خود را نیز زیر سؤال می برد .

      آدرنو از همین نقطه به نظریه خود وارد می شود . او می گوید کار هنری باید به جای القای ساختار منظم و مطلوب ، عدم شکل گیری سوبژکت را به نمایش بگذارد . زیرا بورژوازی دیگر توان آن را ندارد که سوبژکت تاریخ باشد . آدرنو مخالف نظام مندی آثار هنری است و معتقد است کمال در اثر هنری به معنای آن نیست که پدیده ها در کلیت اثر هنری فرو روند ، بر عکس ، اثر اصیل باید اثبات کند که قادر به نشان دادن ناسازگاری و چیزهای غیرقابل وحدت است .

      از دیدگاه او هرگونه یگانه سازی اجباری تمام سویانه و رفع ناموزونی به صورتی مصنوعی آسیب رساندن به یک اثر هنری است . موفق بودن اثر هنری در سازش اجزای آن و رفع ناسازگاری های موجود در اثر نیست . اثر هنری اگر به یک ساختار فراگیر و یک اندیشه واحد و یکسان و نظام مند تنزل پیدا کند تهی از حقیقت خواهد بود و به این جهت آدرنو به اثر کامل هنری اعتقاد ندارد . او طرفدار ( فرم باز ) در اثر هنری است . او در کتاب « دیالکتیک روشنگری » هنر را اقلیمی می داند که پنجره ای به نادیدنی ها ، ناگفتنی ها و به فضاهای دور دارد . سعادت در هنر همان فرار از سعادت است . هنر واقعی فرار از محدودیت خردی است که راه را بر عواطف و عرض اندام روح و احساس   می بندد . حقیقت هنر در سودمندی ، تعهد ، پیام رسانی و . . . که عقلانیت و فلسفه خرد ابزار      می پندارد نیست بلکه حقیقت هنر در بی هدفی و فرار از سودمندی و تعهد تحمیل شده بر او از سوی عقلانیت نهفته است .

      آدرنو می گوید زیبایی شناسی مدرن از طریق آگهی های تبلیغاتی ، فیلم ، تلویزیون ، کامپیوتر  و . . . نه تنها بر نحوه تفکر و دید آدمیان تأثیر می گذارد بلکه بخشی از شکل و محتوای تفکر و دیدگاه آنها را تعیّن می بخشد . در واقع نوعی نازیبایی شناسی ( Anasthetik ) به تدریج جای زیبایی شناسی را می گیرد . زیبایی شناسی پست مدرن اگرچه در نگاه اول غیرمعمول ، نامتعارف ، حساسیت برانگیز و فانتزی به نظر می رسد ، اما در مقابل ، نازیبایی شناسی مدرن بسیار تصنعی است و به مسخ احساسات انسانی منجر می شود . در واقع این نازیبایی شناسی که خود را به نام زیبایی شناسی بر فکر و نگاه انسان تحمیل کرده است با خلسه های مصنوعی و ظاهری و با تهییج خشونت و جنسیت به نابودی عواطف سالم و واقعی می انجامد و اینچنین است که تصاویر جای واقعیت یا واقعی تصاویر جای واقعیت را می گیرد .             

      در حیطه زبان ، آدورنو جنبه ارتباطی زبان هنری را زیر سؤال می برد . او می گوید هنر باید تلاش کند خود را از دلالت های معنایی و کلام نهایی خلاص کند . امری که به بیانی دیگر در نظریه واسازی ژاک دریدا نیز نمود دارد .