سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت1:9
سال هشتاد بود .اردیبشهت هشتاد.بعد از بسته شدن آنهمه نشریه و زندانی شدن آن همه اصحاب رسانه و حالا جشنواره ی مطبوعات و نمایشگاه کتاب. همان جای همیشگی که حیاط خانه ی قدیمی ما بود . پایین دانشگاه شهید بهشتی . مسعود بهنود را دیدم .خوش تیپ با کراوات و کت خوش رنگش و پیپی که زیر لب داشت .به گمانم در غرفه ی کارنامه.من روزی دو بار همه ی غرفه ها را سر می زدم .غرفه ی خودمان را می دادم دست بچه های دانشجو و خودم می رفتم سر به سر خلق الله گذاشتن. بهنود را که دیدم داغ دلم تاره شد .اتفاقا همان موقع از بلند گو اعلام شد که اقای بهنود فلان غرفه است بروید تماشایش و عصر هم کنفرانس مطبوعاتی زیر چادر وسط نمایشگاه.به وحید گفتم عصر اگه کاری نداری با من بیا به جای من فیلم بگیر من با این آقا حرف دارم .
بهنود را همین چند ماه پیش از زندان آزاد کرده بودند مثل نبوی و دیگرا ن. اعتراف هم کرده بود .همان حرف های کلیشه ای که همه از بر شده اند این روزها .البته آن روزها از بر نبودیم ولی انقدر درک داشتیم که بدون سند هیچ حرفی را نپذیریم.من کاری به اعترافاتش نداشتم حتی خوشحال بودم که او و بقیه حرف های دلخواه اقایان را زده بودند و خلاص شده بودند.مشکل من چیز دیگری بود .در همان روزهای اول آزادی بهنود عکس او را در" جام جم" دیدم با مطلبی از او .جام جم را اواخر دوره ی مطبوعات توقیف شده رو کرده بودند اول به عنوان آلترناتیو آنها و بعد برای جانشینی .حالا بهنود امده بود انجا مطلب نوشته بود .حس خیانت در من جوشید و قسم خوردم هر جا ببینمش به او رحم نکنم.
عصر آن روز جناب بهنود آمد و به عادت همیشه شروع کرد به نقل روایت های شیرین.من صف دوم نشستم و دوربین را به وحید دادم.وقت سوال و جواب که شد بلند شدم و با حالت برافروخته ای که هر کس مرا دیده می داند یعنی چه گفتم :"آقای بهنود روزنامه نگاران اصلاح طلب زندانی سه دسته بودند.یکی انهایی که سر حرفشان ماندند و هنوز هم در زندان اند.یکی آنهایی که اعتراف کردند و آمدند بیرون و اصلاح طلب ماندند عده ای هم آمدندبیرون و در جام جم مطلب نوشتند.آقای بهنود در زندان بر شما چه گذشت که حالا رفته اید برای جام جم مطلب می نویسید؟"
نگاهی از نوع نگاه های مسعود بهنود به من کرد -از گوشه ی چشم و با لبخند خاص اوـو گفت :اول که من جام جم را به لحاظ حرفه ای روز نامه ی خوبی می دانم بعد هم من مطلب به آنها نداده ام خودشان از سایتم برداشته اندو دیگر اینکه آن کاری که با من کردند که مسعود بهنودم با شما راحت تر می توانند انجام بدهند به خدا یک لحظه اش را نمی توانید طاقت بیاورید "حس کردم دارد بچه می ترساند من هم تند تر شدم و گفتم :من حرفی نمی زنم که مرا بگیرند اما شما ..."بقیه اش را بی خیال شید چون عصبانی شدم وحرف خوبی نزدم .این را که گفتم نگاه ش عوض شد آنقدر نزدیک بودم که اشکش را در چشمش ببینم .فقط این جمله را دو بار تکرار کرد :"خیلی بی انصافی"
حالا این را نوشتم که بعد از هشت سال اعتراف کنم حق با او بود و من بی انصافی کردم.خیلی بی انصافی کردم
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت0:19
یک نفر لباس شخصی یک خانم مسلمان را کشته است .تصویر این خانم محجبه و مظلومه راتلوزیون ایران بارها نشان داد.سوء تفاهم نشود...منظورم خیابان امیر آباد نیست .این خانم یک خانم مصری تبار است که در آلمان کشته شده .ساعاتی پیش سخن گوی وزارت امور خارجه ی ایران ضمن محکوم کردن این واقعه گفت:قاتل این زن نئو نازیست بوده.
مسلمانان ایغور را در چین دارند لت وپار می کنند. ببخشید یعنی ۱۴۰ تا را کشته اند چند برابرش هم زخمی کرده اند.ما هنوز این حرکت چینی ها را محکوم نکرده ایم.چند سال پیش که رو س ها مسلمانان چچنی را قتل عام کردند هم محکوم نکردیم .همان ساعاتی پیش سخنگوی محترم وزارت امور خارجه گفتند :در حال بررسی موضوع هستند و موضع گیری مناسب اتخاذ خواهد شد.آیا مسلمان بودن ایغور ها تایید خواهد شد؟
پریشب رئیس جمهور محبوب و مردمی دکتر محمود احمدی نژاد در سخنرانی تلوزیونی خود یکی از جنبه های فساد کشور های غربی را در این دانستند که "خودشان قانون می نویسند. خودشان تفسیر قانون می کنند .خودشان ناظر و داور هستند .خودشان هم اجرا کننده اند(نقل به مضمون )من کاملا با ایشان موافقم.(بی تعارف و بدون طعنه)
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت16:53
چهار نفری ریخته ایم سر استادمان که: "استاد جان به میر حسین موسوی رای بده."اما او اصرار دارد که به احمدی نژاد رای بدهد.اول فکر می کنم دارد شوخی می کند .آخه ناسلامتی کلی باهاش سر و وکله زده ایم و خط فکری اش رامی دانیم .اما هر چه به چهر ه اش دقیق می شوم نشانی از شوخی در آن نیست.می گوید :"شما بروید به موسوی رای بدهید تا اینترنت پرسرعت و آزادی مطبوعات برایتان بیاورد.من به احمدی نژاد رای می دهم".میپرسم "چرا؟"می گوید :"چون این احمدی نژاد است که می تواند ماهیت ساختار سیاسی- اجتماعی کشور ما را آشکار کند"می گویم :"خب بعدش ؟"جواب استاد بازنشسته و سربزیر و غیر سیاسی ما چیزی است که هیچ سیاست مدار داخلی و خارجی آن را حدس نمی زند .حتی کارشناسان سیا هم ...او وقایع این روزها را پیش بینی می کند .می گویم :"خیلی دور از ذهن است ."حرفم را تایید می کند و می گوید:" اما با آمدن احمدی نژادبی شک روزی شاهد چنین اتفاقاتی خواهیم بود."انگار فیلمی را صد بار دیده و دارد برای ما تعریف می کند. من اما خودم را خیلی صاحب نظر می دانم و تحلیل استاد را حرف های تارخ مصرف گذشته و متعلق به دهه ی شصت می پندارم. من به میر حسین موسوی رای دادم .او به احمدی نژاد .دموکراسی یعنی همین.
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت12:54
طبق انتظار خاتمی کنار رفت و میر حسین تشکر کردوالبته نهایتا معلوم نیست جایشان را عوض نکنندکه امیدوارم نکنند.دوستان جوان روشنفکر من اسطر لاب سیاسی انداخته بودند دیشب که مثلا کی اصلاح طلب است کی نیست .روی کاغذ البته کسی که نخست وزیر اقتصاد کوپنی بوده نمی تواند مدافع جامعه ی مدنی هم باشد .اما اینجا ایران است و هیچ چیز غیر ممکن نیست .خلاصه حرف من این است که میر حسین موسوی به لحاظ سیاسی پیشرو تر از خاتمی خواهد بود .به لحاظ اقتصادی اما شما که بهتر می دانید او به اقتصاد آزاد ومدلی که بعدها کارگزاران مدافعش شدند اعتقادی نداشت اختلافات هم آخر دیدید به کجا کشید.یک پیش بینی هم در مورد آینده ی خاتمی کردم برای دوستان و قرار شد اگر حرف من در ست در آمد آنها مرا شام دعوت کنندو اگر نه من یکی یک آب نبات برایشان بخرم.اگر چه در هر حال پیش بینی کار احمق هاست.اما سیاست "معما چو حل گشت آسان شود"یا به قول جواد لاریجانی سیاست "قبه ی نوری" هم کار بزدل هاست و من حاضرم آن باشم و این نباشم.
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت13:20
میر حسین موسوی بیانیه داده که می آید.این برای ما که ملتی هستیم سرگردان کسی دیگر و کسی بهتر خبر خوبی است .اینکه جمع اصلاح طلبی و اصول گرایی مذکور در کلام میر حسین یعنی چه !اصلا مهم نیست .ما دنبال کسی می گردیم که نه گفتن بلد باشد آن سرش را ما می دانیم و او!
این آمدن برای بادمجان های دور قابچین خاتمی هم خیلی بد شدو از شما چه پنهان دل مرا خنک کرد.با این وصف احتمال نیامدن خاتمی زیاد می شود اگر از فردا بادمجان های واکس خورده سنگ میر حسین را به سینه زدند اصلا تعجب نکنید.این وسط تکلیف شیخ اصلاحات اگر چه از دید عده ی زیادی مبهم است اما به گمان من باید دعا کنیم او با طرح سهام نفتش بیاید ببینیم رای کدام جناح را خراب می کند .او اگرچه در بین رده بالایی های به اصطلاح اصلاح طلبان طرفدارانی دارد و اگر چه مردم به اقتصاد بیش از هر چیزی اهمیت می دهند اما فکر می کنم این مردم پشت دستشان را داغ کنندبه شعارهای هزاره ی سومی رای بدهند .به هر حال برای من که هیچ قرابتی با مثلا اصول گرایان ندارم حضور کروبی مبارک است برای خراب کردن آرای عوام فریبان.
فقط یک حرفی ته دلم مانده که بابا جان میر حسین عزیز آقای توزیع عادلانه ی فقر! تورا به خدا شعار معار میدی بده ولی دو کلام حرف حساب هم بزن .بگذار ما هم شاهد ورق خوردن تاریخ باشیم
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت0:48
دیشب جایی مهمان بودیم ماهواره شان صدای آمریکا پخش می کرد.برنامه ای در مورد جنبش دانشجویی و از این چرت و پرت ها دو تا الف بچه دعوت کرده بودند به عنوان رئیس تشکل نمی دونم چی چی دو تا پیر و پاتال هم تلفنی تحلیل ارائه می دادند .جاتون توی دلم خالی حسابی تو دلم خندیدم .اما حفظ ظاهر هم حدی دارد بالاخره زدم زیر خنده و ...آخه خانم مجری به آقای لاریجانی می گفت:" آقای لاری زاده" بعد که اون الف بچه زیر لبی بهش فهموند بگه" لاریجانی" این احمق گفت :"لاهیجانی ".خوش به حال آنهایی که چنین دشمنانی دارند.کار صدتا دوست را برایشان بی مزد ومواجب انجام می دهند.
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت12:28
یادم نیست چه سالی بود.جشنواره ی مطبوعات۲۰-۱۰اردی بهشت .یکی از همان سال هایی که غرفه ها را مجانی می دادند٬روزی ده هزارتومان هم هزینه به غرفه داران پرداخت می شد. برای خودشان و مهمانشان ناهار هم می دادند.
سعید حجاریان آمده بود سراغ غرفه های شهرستان ها.چند ماهی می شد از کما در آمده بود .یک دستش عصا بود یک دستش در دست همراهش .به سختی قدم بر می داشت و سخت تر از آن سخن می گفت. ناخودآگاه به یاد سخنرانی های تند وتیز و پر انرژی اش در سال های قبل افتادم .وقتی به غرفه ی لارستان نزدیک شد رفتم جلو و طبق معمول دعوتش کردم بنشیند.ایستاد و جمله ای به سختی بر زبان آورد که متوجه نشدم ... تکرار کرد:"آقای گپ خوبند؟آقا مجتبی چطورند؟لار امسال باران خوب آمده؟"تعجب کردم که او این چیزها را از کجا می داند!خلاصه کمی گفت و گو کردیم و چند عکس یادگاری کنارغرفه گرفتیم و تشکر و خداحافظی .
به آقا مجتبی گفتم: حجاریان سلام شما و آقا را رساند و از باران پرسید .مثل اینکه با فاکتور های مورد توجه لاری ها خوب آشناست !!! خندید و گفت:حجاریان پیش از انقلاب در منطقه لارستان سرباز معلم(سپاه دانش) بود و در تماس بودیم .(جایی اطراف خنج)آقای گپ را ندیدم که خدمتشان عرض کنم...چند سال بعد البته برای مصاحبه و نوشتن کتاب خدمتشان رسیدم و این سومین باری بود که ایشان را از نزدیک می دیدم(بار دوم زحمت دادیم و ایشان خطبه ی عقد بنده و همسرم را خواندند.بار اول هم سال ۵۸ بود که من با ۶ سال سن در نماز جمعه شعار وحدت خواندم و ایشان گفته بودند بیاوریدش و مرا بردندگفت:چه می خواهی برایت بخرندآقا گفتم :لباس بسیجی. فردای آن روز حبیب مفتوحی و رحیم حق خواه مرا بردند بازار قیصری و به حساب آقا برایم لباس بسیجی دوختند تا هر هفته بروم مسجد جامع و با صدای بلند بگویم"لااله الا الله الها واحدا ونحن له المسلمون...").آن عکسی که با آقای حجاریان گرفتیم هم در میلاد چاپ شد چند سال بعد از منبعی موثق شنیدم یکی از دلایل صادر نشدن مجوز نشریه ام همین گفت و گوی چند دقیقه ای با این مرد محترم است .برخی وهم برشان داشته بود که اوه ه ه ه.یعنی گفته بودند تحت تاثیر حجاریان است.این را هم اضافه کردم بخندیم.
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت22:34
جشنواره ی مطبوعات هم تمام شد .خوب شد تمام شد وگرنه من یکی از فرط خستگی می افتادم گوشه ی بیمارستان.از بس پیچیدم به پر و پای اهالی مطبوعات از لیبرال گرفته تا فاشیست .دیروز در نشست مطبوعاتی سئوالی از وزیر فرهنگ وارشاد کردم که بنده ی خدا هاج و واج مانده بود چه جواب دهد .امروز تیتر (حیات نو)سئوال و جواب ما بود .با حرف های تندم اشک مسعود بهنود را در آوردم .می دانستم جلسه را به هم می ریزم این بود که به وحید گفتم فیلم بگیرد برای یادگاری .اصلا مصاحبه ها هم برای یادگاری بود .همش توی خونه ست آقای مویدی حاضر نشد چاپش کند.یعنی یکیشو چاپ کرد .مصاحبه با کدیور را ...اما مال الله کرم و سعید حجاریان و...دیگه تن نداد .عجب بچه ای بودم من!کدیور گفت شرمنده نمی توانم جوابت را بدهم برو تو سایتم مقاله ام را بخوان.گفتم: اینکه تو می گویی سکولاریسم است.گفت:آنکه آنها می گویند دیکتاتوری است .می خواستم برای ده نمکی کف بزنم .توی کنفرانس مطبوعاتی پسر جلایی پور بهش گیر داده بود که چرا تیتر زده ای "روشنفکر اسلامی یعنی عرق فروش اسلامی".مگر شهید مطهری روشنفکر اسلامی نبود؟بیچاره بد جوری گیر کرده بود. نمی دانم چه جمله ی معقولی گفت که به بچه ها گفتم برایش کف بزنیم تا جنگ نابرابر نباشد.ناگاه دیدم جوانکی که چند نخ ریش در آورده بود آمد و به طرز زننده ای تذکر داد"ماه محرم است.چراکف میزنی ؟"بنده ی خدا متوجه نبود من بچه ی شهر قدیمم.این بود که برای یادگاری چند تا دکمه ی پیراهنش را برداشتم تا دیگر مرا با اصلاح طلبان اشتباه نگیرد.یک بار هم آمدیم از این جماعت حمایت کنیم جلسه به هم خورد.امسال عجب جشنواره ای بود !نه؟راستی امروز چندمه؟
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت23:5
ایران تا دو دهه ی آینده به صف قدرت های عمده ی جهان می پیوندد.شاید تصور کنید جمله ی پیشین یکی از گفتار درمانی های مسئولان محترم است٬!اما باور کنید این نظر شورای ملی اطلاعات آمریکا ست.این شورا چند روز پیش این احتمال را مطرح کرده است که سه کشور ایران ٬ترکیه و اندونزی در صورتی که بتوانند شرایط سرمایه گذاری مناسب را در کشورشان ایجاد کنند میتوانند به قدرت های دو دهه ی آینده ی جهان تبدیل شوند.
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت16:50
برداشت اول:
بازهم این حامد موقشنگ در اثر همنشینی با فیلسوفان متوسط الحال وطنی جو گیر شده لاجرم رفته نشسته زیر نشیمنگاه صدر المتاهلین سمساری خوان(با صدر المتالهین اشتباه گرفته نشود)بعد لابد لابی کرده با پدر بیریش و سبیل وبلاگنویسی لارستان. بعد هم سر جوانان دیگر را به لمبیر داده است.(محض اطلاع غیر لاریها:سر به لمبیر دادن در گویش لاری یعنی اغفال کردن)مرا میگویید؟ من دروازه بانم. توضیح اینکه: بچه تر که بودیم سر بازی گل کوچیک میرفتیم کم تکنیک ترین و تاکتیک ناپذیرترین و حتی الامکان تنومندترین آدم را میگذاشتیم توی دروازه. نه اینکه به وجود او نیازی باشد.نه. این کار باعث میشد حریف هوس گل زدن از راه دور به سرش نزند. من آن دروازهبانم.
برداشت دوم:
مشروطهی ایرانی بر مبنای فلسفهی نو استوار نبود. مشروطه خواهان یا از سنت بریده بودند بدون اینکه به مفهوم مشروطه خواهی غربی اشراف داشته باشند، یا با قرائتی ایدئولوژیک از سنت مشروطه را مشروعه میخواستند،که اصولا با معنای مشروطهخواهی در تناقض بود. فرقی هم نمیکرد کدام دسته بر اوضاع مسلط شوند به هر حال مشروطهی ایرانی به ایدئولوژی سلطه تبدیل میشد که شد. در این میان تنها باید از آیت الله نائینی به عنوان مشروطه خواه واقعی نام برد. او ضمن برخورداری از خاستگاه سنتی نگرشی غیر ایدئولوژیک به مشروطه داشت.
برداشت سوم:
اگر بخواهیم تحلیلی امروزیتر از مشروطه ایرانی به دست دهیم، می توان آن را تلاش برای تبدیل (اعمال سلطه )به (گفتمان قدرت)دانست. این را با استفاده از تمایزی که "میشل فوکو" بین مفهوم سلطه و قدرت قائل است عرض می کنم. سلطه در این تعریف به روابط نامتقارن قدرت اطلاق میشود. در این نوع رابطه مردم به دلیل محدود شدن آزادی شان فضای اندکی برای مانور دارند، اما قدرت به روابطی اشاره دارد که منعطف، چند جانبه، متحرک و از همه مهمتر قابل مقاومت است. روابط قدرت در این مفهوم متمایز از روابط خشونت آمیز است .رابطه ی سلطانی متضمن اعمال زور بر همه ی اشیاء بصورت مستقیم است و خصلتی ویرانگر و منفعل کننده دارد.اما وجود روابط قدرت در اجتماع به معنای نفی آزادی افراد نیست ،بلکه مبتنی بر نوعی استراتژی است که بر اساس آن همه ـاز جمله پادشاه ـمورد اعمال قدرت قرار می گیرند و نوعی رابطه ی مبتنی بر پاسخگویی و واکنش بر همه ی جامعه حکم فرما خواهد شد. به بیان ساده همه بر هم اعمال قدرت می کنند مثل اجزای یک ماشین.
برداشت چهارم:
برداشت اول را به اسماعیل حقپرست تقدیم میکنم چرا که لقب پدر بیریش و سبیل وبلاگنویسی لارستان برازندهی اوست. برداشت دوم را به حامد زارع تقدیم میکنم چون با نظرات مورخان و فلاسفهی زمانه که حامد دوستشان دارد همخوانی دارد. برداشت سوم را به حمید منشی... چون اسم میشل فوکو در آن است .مرا می گویید؟ من نظری در مورد مشروطه ندارم والله بالله من بچهی دم دروازهام.

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت21:20
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت22:20
«مرد هزار چهره »ی صدا و سیما را دیدید؟ مرد سادهدل ناتوانی که نتوانست مردم را مجاب کند که کارمند سادهی بایگانی است. حرفها واشکهایش در سکانسهای آخر فیلم شما را به یاد کسی نینداخت؟ وقتی میگفت: «من سرهنگ نبودم. من طبابت بلد نبودم. من نمیخواستم شعر بگویم. من اشتباهی بودم. من ناتوان بودم و چون نتوانستم مردم را مجاب کنم نقش بازی کردم. حالا باید تقاص اشتباه مردم و شیطنت خودم را پس بدهم. تقصیر من بود. تقصیر مردم هم بود.»دلتان برایش نسوخت؟
رضا پنج تیری مرد کمسواد و دون پایهای بود که تا سردار سپه بودن خود را بیشتر باور نداشت. وقتی بازگشت احمد شاه قاجار از فرنگ طول کشید طرح اعلام جمهوری را با صاحب نظران مملکت در میان گذاشت. حتی به قم نزد علما هم رفت امابا مخالفت شدید قاطبهی صاحب نظران رو برو شد. مضمون سخن اکثریت این بود که «مملکت شاه میخواهد»او برای مجاب کردن رجال مملکت به اعلام جمهوری ناتوان بود پس از سوی همان رجال «پادشاه قدر قدرت قوی شوکت» نام گرفت. تقصیر او بود تقصیر پدر پدر بزرگ من هم بود.
آخرین مصاحبهی سیاسی محمد رضا پهلوی را دیدهاید؟ وقتی به خبر نگار -فکر می کنم - آمریکایی میگوید: من میخواستم مملکتم پیشرفت کندخبرنگار پاسخ میدهد:ممکن است بگویید مردم ایران برای پیشرفت چه نیازی به نظام شاهنشاهی دارند؟ اینجاست که اشک در چشمان محمد رضای ناتوان حلقه میزند و میگوید: «مردم ایران ۲۵۰۰سال است که به نظام شاهنشاهی عادت کردهاند» در واقع او میگوید تقصیر من بود تقصیر مردم هم بود.

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت23:57
اشاره: نوشتن تاثيريک انقلاب فراگيردر منطقهی کوچکي مثل لارستان چيزی است در حد واقعهنگاری و نبايد آن را معادل تاريخنگاری انگاشت .
چند سالی ست که وقايع سالهای منتهي به انقلاب را در منطقه لارستان پيگيری میکنم. محصول اين کنجکاویها نوشتهای است که قسمتی از آن را اينجا گذاشتهام. اين نوشته کامل نيست. برخي موارد را نقدا ننوشتهام. احتمالا از برخي وقايع نيز بیاطلاعم. اما اگر عمری باقی بود سر انجام آن را در بخش پايانی کتاب (تاريخ معاصر لارستان) خواهم آورد.
ناگفتههای انقلاب اسلامی در لارستان
از سال 1285(هجری شمسی) تا انقلاب اسلامی سال 1357 مردم و بزرگان لارستان طی چهار مرحله در برابر اراده ی رژیم های سلطنتی قاجار و پهلوی مقاومت نمودند و حتی گاه تا آستانه ی قیام نیز پیش رفتند اما هر بار به دلیلی از ادامه ی راه باز ماندند و دچار زیان های بسیاری شدند. در جریان قیام آیت الله سید عبدالحسین نجفی لاری علیه استبداد قاجار و زورگویی های قوام شیرازی (والی وقت فارس) مرجع سیاسی-مذهبی لارستان یک دوره مبارزه سخت را پشت سر گذاشت، درگیری های متعدد، غارت شهر لار و سرانجام از دست دادن رهبر مذهبی منطقه مردم لارستان را به استیصال کشاند و آنها را برای چند سال در فترت فرو برد از سال 1332(هجری قمری) (1292هجری شمسی) تا سال 1348(هجری قمری)(1308هجری شمسی) حادثه سیاسی قابل توجهی در منطقه لارستان در جهت مقابله با حکومت مرکزی دیده نمی شود که این امر با توجه به در حال گذار بودن حکومت ایران امری طبیعی به نظر می رسد. در سال 1304 هجری شمسی با ورود آیت الله سید عبدالمحمد آیت اللهی به لارستان دوره ی جدیدی در تاریخ معاصر این منطقه رقم خورد این دوره اگر چه چندان طولانی نبود و بیش از پنج سال طول نکشید اما به دلیل حادثه سال های 1308و1309 و ایستادگی مرحوم آیت الله سید عبدالمحمد آیت اللهی و زادان خان گراشی در برابر نیروهای حکومت مرکزی، در حافظه تاریخی مردم لارستان زنده مانده است. شرح ماجرای سال 1308 لار و گراش مفصل است و در این مجال نمی گنجد امّا نکته مورد توجه ما در این بحث این است که در این جریان نیز مردم لارستان مرجعیت دینی و سیاسی خویش (آیت الله سید عبدالمحمد آیت اللهی) را از دست دادند؛ و با تبعید ایشان به شیراز مدتی منطقه لارستان دچار خلاء مرجعیت دینی و سیاسی شد. حادثه سوم که این جانب در کتاب «آیت الله سید علی اصغر موسوی لاری، چهره درخشان تاریخ لارستان» بطور مفصل به آن پرداخته ام، ایستادگی مردم لار در برابر اراده ی در بار در جریان انتخابات مجلس شانزدهم (1328) می باشد...
ادامه مطلب را اینجا بخوانید!

ادامه مطلب
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت21:25
تیتر اول روزنامه اطلاعات دوشنبه 18 دی 1346:
پیش از ظهر امروز تختی خودکشی کرد... خودکشی تختی با خوردن سم صورت گرفتهاست
در صفحه 18 روزنامه اطلاعات مورخ 19 دی 1346 متن وصیت نامه تختی، هم به خط و امضای او و هم به صورت ماشین نویس چاپ شدهاست. این وصیت نامه را تختی، دو روز قبل از مرگش محضری کردهاست.
حضور مبارک آقای دادستان
این ورقه وصیت نامه اینجانب است. خواهشی که دارم این است که اولا مهریه خانم را هرچه هست بدهید. بیش از آن راضی نیستم. ثانیا خانه نارمکم را یک سال است فروختهام به آقای ایرج جزء رمضانی اوراق فروش نیز در خیابان چراغ برق است. اتوموبیل هم مال ایشان است. از هیچکس شکایت و گلهای و ناراحتی ندارم خودم این تصمیم را گرفتهام و احدی در کار من دخالت ندارد.
غلامرضا تختی ۱۶/۱۰/۴۶
در ادامه این وصیتنامه اظهارات معاون دادسرا مبنی بر جرم نبودن خودکشی و بسته شدن پرونده پس از تعیین نوع سم آمدهاست. مصاحبه با خواهر تختی، و اظهارات او مبنی بروجود اختلافات خانوادگی بین تختی و همسرش و سخنان همسر تختی که سرخوردگی از دنیای ورزش را علت خودکشی او میداند جای هیچ شکی در مورد خودکشی بودن مرگ تختی باقی نمیگذارد. پس از انقلاب نیز هیچ سندی مبنی بر قتل تختی به دست نیامد. خانوادهاش نیز متعرض این موضوع نشدند. هیچ نهادی نیز نام «شهید» بر تختی نگذاشت.
اما دو نکته مرا از اظهار نظر قطعی در مورد خودکشی تختی باز میدارد. یکم. تختی در دی ماه 1341 به عنوان یکی از 35 عضو شورای مرکزی جبهه ملی انتخاب و با توجه به کنارگیری از صحنه ورزش بتدریج تبدیل به یک چهره سیاسی ضد رژیم شد. طبیعی است که در چنین شرایطی رژیم پهلوی بدخواه او باشد.
دوم. در اظهارات معاون دادسرای تهران، نوعی شتابزدگی دربستن پرونده دیده میشود بسته شدن پرونده مرگ یک قهرمان ملی در هیئت تختی در عرض 24 ساعت کمی غیر طبیعی مینماید. به هرحال اگر چه همهی شواهد حاکی از خودکشی تختی است اما بزرگی او مرا برآن می دارد که مانند جلالآلاحمد بگویم «تختی را هم خود کشی کردند»

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت0:5
آن روز غروب وقتی بعد از کلاس داشتم از طبقه دوم دانشکده ادبیات میآمدم پایین، سرپاگرد پلهها دیدم سالن آل احمد شلوغ است. میگفتند: ابراهیم اصغرزاده نماینده مجلس شورای اسلامی به مناسبت دوازدهمین سالگرد13آبان سخنرانی دارد. من هم با کنجکاوی یک دانشجوی 18 ساله ترم اولی رفتم ببینم چه خبر است. سالن مملو از جمعیت بود، در یک سوم انتهای سالن جایی برای خودم پیدا کردم و نشستم. سخنران هنوز وارد سالن نشده بود. بچههای انجمن اسلامی که آن زمان هنوز زیرآب زنهای دانشگاه به حساب میآمدند مشغول آماده کردن تریبون بودند. ناگهان دیدم عدهای که تعدادشان کمتر از بیست بود، ریختند توی سالن و بی مقدمه شعار دادند "سخنگوی اسرائیل، از دانشگاه شیراز، اخراج باید کردد" من که شنیده بودم اصغرزاده از دانشجویان پیرو خط امام بوده که رفتهاند سفارت آمریکا را گرفتهاند برایم جالب بود بدانم این شعارها به چه خاطر است. پرس و جو کردم و دانستم. شما هم اگر دوست دارید بدانید بروید شرح مذاکرات مجلس را در حدود مرداد یا شهریور 70 بخوانید... داشتم میگفتم آن جمع به محض ورود به سالن دو دسته شدند. عدهای که جوانتر بودند رفتند تریبون را اشغال کردند. چند نفر هم که مسنتر به نظر میآمدند عقب سالن ایستاده بودند و شعار میدادند. دربین عقب سالنیها شخصی توجهام را به خود جلب کرد. یک آقای کت و شلواری که شباهت زیادی به دبیر ریاضیمان داشت. بدون محافظه کاری بگویم که متانتی دررفتارش بود که در بقیهشان ندیدم. آمده بود درست مقابل ردیفی که من نشسته بودم، ایستاده بود و شعار می داد. بهنظر میآمد بقیه از او حرف شنوی دارند، صدایش می کردند دکتر لنکرانی. بعد شنیدم دانشجوی دوره تخصص پزشکی است. درست حدس زدهاید اگر فکر میکنید او وزیر بهداشت کنونی بوده. جو سالن لحظه به لحظه متشنجتر میشد بخصوص جلو سالن که جمعیت معترض با بچه های انجمن اسلامی مشغول بگو مکو بودند. ناگهان دیدم میلهی میکروفون بلند شد و کار به درگیری کشید. خانمها جیغشان رفت بالا و درهای سالن بسته شد لابد برای اینکه تشنج در محیط دانشگاه گسترش نیابد. بعد از حدود یک دقیقه جو کمی آرامتر شد و انگار برگزار کنندکان رضایت دادند جلسه لغو شود و شد. اما من از آن عده که جلسه را بهم زدند بدم آمد. نهاینکه از اصغرزاده و انجمنیها خوشم آمده باشد. نه... اما فکر میکردم منطقا اصغرزاده حق داشت سخنرانی کند و این عده هم میتوانستند انتقاداتشان را در حضور او مطرح کنند. گفتم منطقا ولی فراموش کردم بگویم آنروز نمیدانستم سیاست منطق خودش را دارد. منطقی که من از ان بیخبر بودم و تا سالها بعد نیز بیخبر ماندم. و در همین بیخبری سرک میکشیدم توی حوادث مختلف بدون اینکه قواعد بازی را بلد باشم. من اصولا آدم سیاسی نبودهام. همیشه به انگیزهی دریافت حقایق وارد مسائل سیاسی شدهام غافل از اینکه در دنیایی سیاست حق و باطل چندان معنایی ندارد. سیزده- چهارده سال بعد از 13آبان 1370 که من برای اولین بار در میان یک جریان سیاسی قرارگرفتم تازه تصویر نسبتا درستی از عالم سیاست در ذهنم نقش بست. گفتم که من اصولا آدم سیاسی نبودم.
