تبليغاتX
گاه‌نوشت‌های کاظم رحیمی‌نژاد
جمعه سوم مهر 1388ساعت1:51
نمی دانم خدای نکرده هیچ وقت دست و پایتان شکسته یا نه.امیدوارم چنین تجربه ای نداشته باشید و آرزو می کنم در آینده نیز به چنین مصیبتی گرفتار نیایید.من اما هم دماغم شکسته هم دنده ی سمت چپم هم مچ دست چپم هم مچ دست راستم هم قلم پای چپم .به اینها اضافه کنید در رفتگی آرنج دست چپم.کور شوم اگر دروغ بگویم.از این همه شکستگی و در رفتگی دوبارش مربوط به سانحه ی رانندگی بوده.اولین بار در سن چهار سالگی با موتو سیکلتم با یک موتو سیکلت دیگر تصادف کردم.البته موتور من پلاستیکی بود و موتور مقابل ۱۰۰یاماها.نتیجه اش شکستن قلم پای چپ بنده.آخرین بار هم پیش از برخورد با یک اتوموبیل خودم و دوچرخه ام افتادیم توی جوب.مردم جمع شدند و لاشه ی مرا به بیمارستان رساندندو پلیس آمد و از این بندگان خدا آدرس و شماره تلفن و... گرفت .احتمالا ۱۶ یا ۱۷ ساله بودم.

حالا منظورم چی بود از این حرف ها ؟...۳۱ شهریور  حدود ساعت بیست و سی شخصی آمده بود در شبکه ی دو .نمی دانم دیدید یا نه ؟می گفت :از تراس خانه شان پریده پایین و پایش شکسته و چند زخم دیگر هم برداشته اما چون قصد فرار از خانه داشته با همان حال رفته توی خیابان و با یک نفر آشنا شده او هم ایشان را برده بیمارستان در انجا مداوا شده سپس دو ماه در منزل این شخص بوده و...

برای من که چند بار تجربه ی شکستگی بدن دارم ادعاها ی این نوجوان اصولا مفهومی نداشت.یعنی قدیما وقتی پا می شکست آدم نمی توانست حرکت کندحتی یک قدم.حتی دست هم که می شکست  وضعیت عمومی بدن به هم می خورد یعنی فشار و همه چیز به هم می ریخت و آدم نمی توانست تا مدتی تحرک طبیعی داشته باشد.بعد یک چیز دیگر که در قدیم  توی بیمارستان ها رسم بود تماس با پلیس در موقع مراجعه ی موارد مشکوک بود .بالاخره پای شکسته را گچ که می گیرند !نمی گیرند ؟پرونده که تشکیل می دهند ! نمی دهند؟شناسنامه ای دفتر چه بیمه ای چیزی باید با همرا هان مریض باشد تا بیمارستان نسبت افراد را با هم احراز کندو اگر نکرد حداقل به پلیس که زنگ می زنند.نمی زنند؟بعد هم دو ماه ...بعد وسط ماه رمضان اعلام کردند -در همان تلوزیون -که طرف پیدا شده.اما مادر ش گفت -در همان تلوزیون - شب عید فطر او به خانه برگشته .خب به این قسمت آخرش کاری نداریم.من فقط متحیرم که روزگار چقدر عوض شده که با پای شکسته به خیابان میروند و بعد بیمارستان و کسی هم که مدرکی طلب نمی کند و ...کاشکی تمام آن شکستگی ها ی من الان اتفاق می افتاد .

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت21:59
احتمالا ۱۶ اردیبهشت۷۷ بود.چون شب قبلش ناصر زنگ زده بود که فردا به مناسبت سالگرد درگذشت مرحوم استاد فروزانفر دکتر زرین کوب در نشر فرزان روز سخنرانی دارد ما هم میرویم برای شبکه ی ۴ ضبط کنیم .اگه وقت داری بیا.(ناصرهم کلاسم و تهیه کننده ی برنامه های ادبی صدا و سیما بود و هست.)مدتی بود استاد را ندیده بودم .قبلا که خوابگاهمان مقابل سفارت بود هر هفته به بهانه ی کلاس مثنوی می رفتم منزلشان.سپهبد قرنی -جایی بالاتر از پل کریم خان.با خودم گفتم بروم هم استاد را ببینم هم حرف بچه ها را زمین نینداخته باشم.عصر بود که رسیدم به آدرسی که ناصر داده بود .دنبال نشر فرزان روز می گشتم که دیدم استاد با یک نفر که دستش را گرفته بود آرام آرام از پیاده رو مقابل نزدیک می شود .رفتم جلو و سلام کردم .استاد بلا فاصله پس از جواب سلام گفت :کجایی ؟مدتی است سر کلاس نمی بینمت.من که غافلگیر شده بودم گفتم :رفته ایم ولنجک و رفت آمد برایم سخت شده .حالا که فکر می کنم می بینم چه جواب احمقانه ای ...دکتر زرین کوب  را به بهانه ی تعویض خوابگاه از دست دادن ؟چه دانشجوی بی لیاقتی ...اما بعد می گویم خب دست پاچه شدم آخه فکر نمی کردم مر ا در میان آن همه دانشجوی ریز و درشت به یاد داشته باشد .این بود که آماده ی هر سخنی از ایشان بودم جز آنچه گفت.به هر حال با هم وارد ساختمان فرزان روز شدیم و در پیش جلسه ای که نام های بزرگی در آن بودند نشستم و حرف های جالب و خودمانی زیادی رد و بدل شد و بچه های صدا و سیما که آمدندتازه معلوم شد که من چکاره ام و همراه  و قوم و خویش استاد نیستم.همان ابتدای  جلسه دچار مشکل شدیم .آخه استاد کراوات زده بود و ما برای روی آنتن بردن برنامه مشکل داشتیم .در میان آن بزرگان دیواری کوتاه تر از رامین جهانبگلو پیدا نکردیم که هم جوانتر از بقیه بود و هم میزبان ...استاد هم بزرگواری کرد و نان ناصر اینا  را آجر نکرد و از خیر کراوات گذشت و شرمندگی اش برای ما ماند.بعد از آن دیگر استاد را ندیدم مدتی بعد قید تهران را زدم و سال بعد شنیدم که از دنیا رفتند .۲۴ شهریور ۷۸.غم انگیز بود و هست از دست دادن چنان عزیزی .اما مرگ حقیقت است و از آن گریزی نیست .راستش وقتی به روز آخر کلاس مثنوی فکر می کنم (سال۷۴).بیشتر دلم می گیرد تا به درگذشت استاد.

روز آخر کلاس یکی از بچه ها رفته بود  با استاد عکس تکی بگیرد .در  بحبوحه ی خداحافظی بچه ها لحظه ای صحنه ی صحبت استاد با آن دانشجو را دیدم .چهر ه ی استاد حالت خاصی داشت. شرمنده ام که بگویم انگار شرمنده بود .به آن پسر گفتم :چی شد؟گفت رفتم با استاد عکس بگیرم اما استاد می گوید بهتر است همه ی بچه ها بایستند و عکس دسته جمعی بگیریم .عکس تکی با من نگیرید .آخر من نمید انم شما فردا چه کاره خواهید شد و عضو چه گروه و دسته ای ...فردا روز عکس شما با من پیدا می شود و مرا متهم می کنند .من می خواهم در این مملکت زندگی کنم .(نقل به مضمون)شرمنده ام که بگویم استاد از عکس گرفتن به دانشجویانش واهمه داشت مبادا ما برویم با صاحب زر و زوری مخالفت کنیم بعد عکسمان در بیاید که شاگرد ایشانیم و...حتما یادتان هست که همان سالهادر صدا و سیما برنامه ی هویتی ساختند و در آن به ایشان توهین کردند(خدا از سرشان نگذرد).از خانه که بیرون امدیم یکی از بچه ها را دیدم که از استاد خواسته بود کتابش را امضا بزند .استاد هم امضا کرده بود و زیرش نوشته بود امتحان تا صفحه ی فلان .چه غم انگیز است که بهترین استاد ادبیات ایران را چنان مورد توهین و تهمت قرار دهند که او از عکس گرفتن با دانشجویش و امضای کتابش برای بچه هایش بترسد .

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت0:55
   از اواخرفروردین همسر بنده زنگ می زد نظام پزشکی که ببیند تعرفه ها عوض شده یا نه.آخه تعرفه ی پزشکان و پیراپزشکان هر سال معمولا اواخر فروردین یا اوائل اردیبهشت تغییر می کرد .گفتم خانم جان شما چقدر ساده اید .تا انتخابات نشه ویزیت پزشکا و پیراپزشکا بالا نمیره.

اول خرداد که رفتم حقوق بگیرم دیدم بیش از سه میلیون تومان به حسابم ریخته اند.ظهر که آمدیم خانه بعد از کلی پز دادن جلو سر و همسر  به این نتیجه رسیدیم که توزیع نقدینگی  توزیع فقر است نه توزیع ثروت.

هفدهم تیر کاغذی آورده اند مطب همسرم که فوق تخصص ها ویزیتشان از ۱۰۰۰۰تومان شده ۱۲۰۰۰تومان .متخصصان از ۸۲۰۰شده ۱۰۰۰۰تومان .پزشکان عمومی از ۵۰۰۰تومان شده ۶۰۰۰تومان .کارشناسان از ۳۵۰۰ شده ۴۷۰۰.خلاصه ماه قبل ما پولدار شدیم .این ماه همسرمان .

     منشی همسرم که از این تعرفه ها خیلی ناراحت است و البته به آقای احمدی نژاد رای داده  می گفت اگه این تعرفه را ماه پیش می آوردند می دانستم به کی رای بدم!!!

     هم دانشگاهی قدیم ما آقای دکتر لنکرانی که خداییش خیلی دوست داشتنی است بر خلاف آقای صفار هرندی ...روز بیست تیر در مورد تعرفه های جدید اظهار نظر کرد و گفت :در برخی موارد بیشتر از نرخ تورم اضافه شده .البته ایشان نگفتند منظورشان تورم ۲۳-۲۴ در صدی است یا ۱۴ در صدی .

 

سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت17:12
      آیا تا به حال مجبور شده اید یک فیلم را صد بار ببینید؟من شده ام .در یک سال اخیر بنا بر وظیفه ی شغلی هر هفته رفته ام شیراز و برگشته ام لار.اتوبوس های نکبت هم تمام سال را یک فیلم پخش کردند .با این حساب من هفته ای دو بار آن فیلم را دیدم .رفت و بر گشت.بار اول خیلی خوشم امد .خندیدم .بغض کردم .قلبم تپید .تحت تاثیر قرار گرفتم .اما از دفعه ی دوم کلافه شدم .

    هفته ی آخر است و من برای نمی دانم چندمین بار باید بنشینم روی یک صندلی و آن فیلم معهود را هم قرار است پخش کنند.حالم دارد به هم می خورد.فیلم شروع می شود .سرم را انداخته ام پایین  اما از صدای پای کراکتر ها می توانم حدس بزنم کجای فیلم است .خودم را به خواب می زنم .می خوابم. اما از توی خواب هم می توانم تشخیص بدهم کجای فیلم است.بیدار میشوم .بغل دستی ام که خیلی تحت تاثیر فیلم قرار گرفته  پس از تعارف تخمه می گوید خیلی فیلم قشنگی است چرا نگاه نمی کنی ؟می گویم :"صد بار دیده ام .این کرکتر آخر فیلم می میرد."نگاه غضبناکی به من می کند و می گوید :"اااااه مزه اش را از بین بردی" .ببخشیدی می گویم و خودم را به خواب می زنم مبادا باز پیله کند و مجبور شوم تااخر فیلم را برایش تعریف کنم.راستش می ترسم برگردد و بزند توی سرم... 

  چه شکنجه ای است که مجبور باشی برای صدمین بار یک فیلم را ببینی .چه سخت است خود را به خواب زدن  برای در امان ماندن .چه حس منفعلانه ای  است وقتی می بینی همه دارند فیلمی را با علاقه نگاه می کنند که تو آخرش را بارها دیده ای. فقط باید ساکت باشم تا به کسی برنخورد.فیلم خواه نا خواه تمام می شود .

جمعه نهم اسفند 1387ساعت12:36
       دستم به نوشتن نمی رود.با خود می گویم یه چیزکی بنویس. آپ کن.بعد می بینم حرفی برای گفتن نیست . به من چه که عده ای چندصد میلیارد پول زبان بسته ی هم ولایتی های مرا بالا کشیده اند ؟من که گفته بودم قبلا .اما مردم بدشان آمد که من گفتم :اشتباه تاریخی می کنید.

    به من چه که آقای رحیم پور ازغدی راکه آوردند در مورد وحدت تشیع و تسنن سخن رانی کند اسم کلی شاعر و عالم عالم تسنن را برد که در مورد حقانیت علی(ع)نوشته اند و در مورد عاشورا سخن گفته اند اما اسم مظلوم خنجی شافعی را که شعر عاشورایی بی نظیرش زبانزد است نیاورد و ازمناره ی شیخ دانیال خبر نداشت اسم آیت الله سید علی اصغر لاری را که ۷۰سال پیش رساله ای در باب وحدت تشیع و تسنن نوشت هم نبرد . ایشان لابد اطلاع نداشته .کسی هم نبوده گوشی را دستشان بدهد که اینجا کجاست.ما هم لابدگل لگد کردیم دیوان آن شاعر و رساله ی این بزرگوار را منتشر کردیم.

  بعد می گویم بیا بنویس: کی  می آید کی نمی آید.معجزه هزاره سوم .آقای عبای شکلاتی .شیخ اصلاحات .میرحسین ....یکی نیست بگوید برو فاعلاتن ومفاعیلن و مدرن وپست مدرنت را درس بده .این چیزها چه دخلی به تو دارد

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت23:53
دویدم و پریدم روش.ناله ای کرد و خفه شد.دوباره سه باره ...چند تا لگد بهش زدم و از نو هلش دادم و پریدم روش.روشن شد .با محسن زیر پل چوبی قرار دارم.از بهارستان تا پل چوبی تخته گاز می روم.زیر پل ایستاده.ژ۳مثل علم یزید از پشت کله اش زده بیرون .موتور را با ترمزکش داری جلو پایش لیز می دهم.به جای سلام  می خندیم و دست می دهیم.

-این چیه علم یزیده؟

-مگه چشه؟

-چش نیست.دماغه

-از شتر گاو پلنگ تو بهتر . یوزی با خشاب ژ۳نوبره واللا

محسن ژ۳را در درگیری تن به تن با سرباز مادر مرده ای از دستش در آورده .خشابش پر بوده .من افسر شهربانی را تعقیب کردم.پیاده اش که کردند توی یک فرعی چاقو را گذاشتم زیر گلوش .یوزی را از کولش و کلت را از کمرش باز کردم سه بار با چاقو گذاشتم تو شکمش و فرار...شش تا تیر ژ۳ توش بود .لا مسب حتمابقیه رو تو جون مردم خالی کرده .پس چاقو نوش جانش.

محسن می پرد ترک موتور .

-مواظب باش شاخت نره تو کمرم.

- حالا هی نیش بزنا .امروز هم هوابرد ؟

-نه عشرت آباد

"امروز من شهید شدم"

-عشرت آباد قربان ...عشرت آباد.زیادن .شاید هزار.صدتایی مسلحن. پادگانو بستن به گلوله.

-دفاع کنین. شما قسم خوردین .منم دارم میام.

امروز ۲۱ بهمن است.دو هفته پیش خانم و بچه ها رو فرستادم آمریکا.پالتو و کلاه چرمی قهوه ای رنگمو می پوشم .بی سیم رو تو جیب زیر کتم جا می دهم .کلتمو زیر پالتو می بندم.به حیاط که میرسم نا خود آگاه به سمت کادیلاک مشکی ام میروم .آهی می کشم و بر می گردم به سمت در ...

میدان عشرت آباد شلوغ است .گوشه ای ایستاده ام و با بی سیم به سروان اشرفی گرا می دهم.

-سمت شرق دیوار ده نفری دارن میان بالا.بجنب بی عرضه

صدای رگباری می شنوم و سه نفر از بالای دیوار پرت میشوند پایین.نیم ساعتی است از این گوشه به آن گوشه میروم امابی عرضه ها  فقط ده نفر را زده اند. بی سیم میزنم که مواظب در ورودی باشند بیستایی دارن میان بالا. بی وجود میگه :"بله قربان".پنج دقیقه است جواب بی سیم را نمی دهد .مضطربم .بی سیم را می بندم .می خواهم بیایم وسط مردم یکی از پشت سر می گوید :"قربان".اشرفی است .مرا لو داده.

"پس فردا روی پشت بام مدسه رفاه اعدام شدم"

جوانی که یوزی دارد اشاره ای می کند .دو نفر از پشت سر دو بازوی مرا می گیرند.جوان یوزی دار به سمت چپی می گوید:

-محسن! با سعید ببرش مدرسه رفاه

امروز ۲۲بهمن است .دیروز من شهید می شوم.فردا مرا اعدام کردند

جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت2:0
           در آن نيم شبان جيرجيركي پس از ختم سينه زني و كلي شامورتي بازي تازه به ياد مي آورديم كه هنوز ده سالمان نشده و كي هستيم و كجاييم و ساعت چنده!و مهمتر اينكه بايد از اين همه تاريكي بترسيم .آخر بچه ايم نه!بدون هيچ كلامي دويدنمان به راه رفتن مي كشيد و دست و پايمان شل مي شد تا مي رسيديم سر كوچه .كوچه ي ما در دامنه ي قلعه ي اژدها پيكر قرار داشت .سربالايي.تكيه داده بود به قلعه .دو خانه انتهاي كوچه بود. يكي مال ما. يكي مال غلام اينا.وسط كوچه دو خانه بود سمت راست متروكه. سمت چپ مخروبه. بي در و پيكر. زن و شوهري مجنون با دختر ي ايضا مجنون در آنجا مي زيستند .نام دختر "كوچك"بود. نام مادر" حيات"به شوهرش مي گفتيم "حاجي دغل".هر چندتنها چيزي كه از او نديديم دغل بازي بود .حاجي كه نمي دانم مكه هم رفته بود يا نه مشاعرش را از دست داده بود .عليل بود .خانه شان در نداشت.ديوار نداشت .تل خاكي ريخته بود كنار كوچه كه معلوم بود روزگاري ديوار بوده هر روز پيرمرد را مي ديدم كه توي "كوشكن" سر جاي هميشگي اش خوابيده يا نشسته- ساكت- .فقط غروب كه مي شد ده باري از ته دل فرياد ميزد :"افتاب شت و واويلا"(آفتاب پريد واويلا).دخترش نيمي از سال مودب و محجب بود اما يكباره ناپديد مي شد تا اينكه شبي روزي مي ديدي تيپ ...زده و روي بام در حال رقصيدن شعرهاي اروتيك در وصف جوانان محله مي خواند.چشمش به اولين كسي كه مي افتاد هفت جدش را جلو چشمش مي آورد و با آفتابه اي خشتي سنگي ...از او پذيرايي مي كرد .او معمولا روز ها مي خوابيد يا حداقل از اتاق بيرون نمي آمد اما شبهاي پا قلعه زير سيطره ي رقص و آواز و آفتابه اش بود.اين وصف را داشته باشيد حالا فكر كنيد حدود دو -سه نيمه شب است و دو بچه نه -ده ساله قصد عبور از كوچه موصوف را دارند.با غلام قرار گذاشته بوديم نوبت بيندازيم يك شب اول من كوچه را بدوم واگر كوچك پيدايش نشداو پشت سرم بدود.شب بعد نوبت او باشد كه خط شكن شود .البته توفيري هم نداشت او هميشه مترصد عابرين بود تازه اگر چرتش مي گرفت با صداي دويدن نفر اول به دومي مي رسيد .فقط بايد خداخدا مي كرديم سنگ و خشت دم دستش نباشد
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت19:28
       از تیر ماه ۷۷که برای همیشه خوابگاه ولنجک دانشگاه شهید بهشتی را ترک کردم تا تیرماه ۸۷که خبر قطعی قبول شدن در دوره ی دکتری دانشگاه شیراز به دستم رسید ٫درست ده سال گذشت.ده سالی که باید از آن با عنوان دوران برزخی یاد کنم و پرونده اش را در کنار اسباب بازی های دوران کودکی بگذارم .گذشته از همین لحظه تا ابتدای خلقت را شامل می شود.(دنده عقب گرفتم)

    طرحی تهیه کرده بودم شامل ۱۷ پست و یک تتمه با عنوان "پایان دوران برزخی "و قصد داشتم خاطرات جالب این ده سال را به زبان ساده بنویسم.دو پست هم نوشتم که آمار وبگذر می گوید برای دوستان جالب بوده چرا که بالاترین آمار بازدید در یک روز ۱۳ آذر ثبت شده (۴۰بازدید).اما با خودم فکر کردم بی خیال شم یعنی با یک حساب سر انگشتی دیدم باید ۲۰-۳۰نفر رااز خودم برنجانم (اگر بخواهم راست و بی پروا مثل خودم باشم)و البته دل شکستن هنر نمی باشد (در مورد این "نمی باشد "حرفی دارم که اگر فرصت شد...")

    فقط از دوستان التماس دعا دارم برای پیمودن راهی که باید رفت.

دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت0:0
آب خنک را با چای داغ در آن واحد سر می‌کشم و در بالکن می‌نشینم تا به فراخوان دوستان جوان در مورد"عشق و جنسیت" پاسخ گویم.
از اینجایی که من نشسته‌ام، آن پایین پیاده روی شلوغ را می‌بینم و آدم‌هایی که در رفت و آمدند. گاه دو نفر به هم تنه می‌زنند. برمی‌گردند. لبخندی یا بد و بیراهی نثار هم می‌کنند و به راه خود ادامه می‌دهند. گاه دو نفر را می‌بینم که از دور برای هم دست تکان می‌دهند. به هم می‌رسند. یکدیگر را در آغوش می‌کشند و یکی مسیرش را برای دیگری تغییر می‌دهد.
برخوردعشق و جنسیت برخوردی است از نوع دوم، اگر جنسیت عشق را مجاب به تغییر مسیر کند عشق می‌شود همان بد و بیراه رابطه نوع اول و اگر عشق جنسیت را با خود همراه سازد جنسیت لبخندی است بر چهره‌ی عشق. همین.
جمعه سوم خرداد 1387ساعت14:19

آن معلمی که در آستانه ی باز نشستگی بازیچه ی کودکان ماست،همان دلاور دوران دفاع مقدس است.او همان کسی است که از سال ۵۸به جبهه رفت .آری پنجاه و هشت .اشتباه تایپی نیست.او آن زمان در کردستان بود.او همان کسی است که همسرش را با نوزاد ۱۵ روزه اش رها می کرد و برای دفاع از نام ایران به جبهه می رفت. او همان کسی است که به فکر پس از جنگ نبود .او همان کسی است که پس از جنگ برای امرار معاش کنار خیابان ایستاد و هندوانه فروخت.آری او همان دلاور است.نگویید "کجایند مردان بی ادعا"این جمله تجاهلی بیش نیست.آنها زنده اند.در میان ما هستند.همسایه ی ما هستند.از آن هزاران مرد و زنی که ایران را به ما باز گرداندنداکثرشان شهید نشدند.بسیاری از آنها پس از جنگ مقام و منصبی نپذیرفتند.آنها با ما هستندو اکثرا مجروح.مجروح همین سخن که "کجایند مردان بی ادعا"چشمهایمان را باز کنیم و مدعیان را از مردان بی ادعا باز شناسیم.

                                                                

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت19:54
ساعتی پیش یکی از اعضای شورای شهر لارپیام کوتاهی فرستاده با این مضمون "به فرمان رهبر انقلاب اعطای فرمانداری ویژه به لارستان تصویب شد".
اگر این خبر تایید شود ضمن ابراز خرسندی دو مورد را به خوانندگان خاطر نشان می‌شوم. اولی را به مسئولان دومی را به غیر مسئولان!
۱-باید از حداکثرظرفیت این امتیاز استفاده شود وچنان نباشد که -مانند برخی ادارات لارستان -تنها یک عنوان را یدک بکشید.
۲-اعطای این امتیاز به لارستان بی‌شک با پیگیری صاحب نفوذان منطقه صورت پذیرفته است .درک این مسئله که نقش مسئولان رسمی لارستان در این اتفاق تا چه حدو نقش اراده ی عمومی و تاکید مراکز سنتی قدرت و مشروعیت تا چه اندازه بوده است به خوانندگان کمک خواهد کرد بهتر از گذشته به دلایل عقب ماندگی‌ها بیندیشند و با تصحیح تحلیل‌های  اشتباه این اتفاق را چراغ راه آینده قرار دهند. (نگاه کنید به تصحیح یک اشتباه تاریخی در مطالب اسفند ماه همین وبلاگ)
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت2:37
شهرداری بلد کبیره‌ای چون شیراز با ده کرور جمعیت سالی یک بار بهاریه‌ای منتشر می‌کند در معرفی اماکن تاریخی -تفریحی شهر به انضمام اخبار مهم شهرداری آنهم احتمالا برای استفاده‌ی مهمانان نوروزی. اما در شهر لار از هر لحاظ پسرفت پیش آمده باشد از این جهت گوی سبقت را از شیراز و تهران ربوده‌ایم. در شهر ما نشریه‌ای چهار رنگ به طور مرتب از سوی شهر داری منتشر می‌شود و در آن شرح اعمال یومیه‌ی شهردار و کمی هم اعضای شورا با عکس‌های تمام قد و تمام رخ و نیم رخ و... در آن منعکس می‌شود. حالا منظورم از این حرف‌ها چیز دیگری بود وچون دنبال مقدمه می‌گشتم این‌ها را گفتم.

۱-نام نشریه‌ی بدون مجوز شهرداری (ایراهستان) است. در زیر این کلمه نوشته شده (نام قدیم لار). نمیدانم بباید خواند وخندید این سخن را ...یا بباید خواند و گریید این....
نام لار هیچگاه ایراهستان نبوده است. ایراهستان نام سرزمین‌های پس کرانه‌ای جنوب ایر ان حدفاصل سواحل بندر عباس تا بوشهر بوده است. لار یکی از بلاد این منطقه‌ی وسیع به حساب می‌آمده  است. بگذریم از اینکه کل این قضیه هنوز اثبات نشده و در حد یک حدس است. این را چند بار به آقایان تذکر داده‌ام اما آنها نیازی به شنیدن حرف حساب ندارند.

۲-احتمالا خوانندگان وبلاگ مطلعند که من چهار سال پیش تقاضای صدور مجوز نشریه‌ای به نام ایراهستان رابه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داده‌ام  و حتما می‌دانند که هدفم نشریه‌ای فراگیر برای جنوب بوده. حالا به ذهنشان خطور خواهد کرد که مطالب بالا یک تسویه حساب شخصی به دلیل سرقت این نام است. البته شاید این مسئله هم در نوشتن مطلب بی‌تاثیر نبوده اما باید عرض کنم: از قرار معلوم صدور مجوز نشریه در روزگار ما منوط به دارا بودن صفاتی است که با افتخار باید عرض کنم من از آنها عاری هستم. این را گفتم که تکلیف دوست و غیر دوست مشخص باشد.

                                                                                        

سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت0:0
ایام را از شما مبارک باد.ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند.مبارک شمایید.(مقالات شمس)

فروردین آمد .مثل همیشه وپس از آخرین لحظه ی اسفند.این یک بازی همیشگی تخلف ناپذیر است.این سال بی ساز و دهل رابه همه ی دوستانی که این مطلب را می خوانند تبریک می گویم . به این ایام  هم بایدتبریک گفت که شمارا در خود جای داده است.

                                                                 

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت12:55
انتخابات مجلس در لارستان همواره از جنبه ی رقابت های غیر سیاسی بومی- قومی قابل تحلیل است.البته در برخی دوره ها می توان رگه هایی از فعالیت باندهای شبه سیاسی را تشخیص داد.در انتخابات ۲۴ اسفندنیز با توجه به رد صلاحیت شدن چهر ه های موسوم به اصلاح طلب اصولا به لحاظ سیاسی رقابتی در کار نبود تا از میان تفکرات سیاسی متفاوت انتخابی  صورت گیرد.به بیان ساده تر با انتخاب هر یک از کاندیداهای تایید صلاحیت شده ی لارستان تفاوت معنی داری درجبهه گیری های احتمالا سیاسی  نماینده ی لارستان در مجلس پدید نمی آمد چراکه اصولاهیچ کدام از این داوطلبان رجل سیاسی نبودند.
اما اتفاق فرخنده ای که در این انتخابات غیر سیاسی روی داد برگزیده شدن شخصی غیر لاری به نمایندگی از طرف مردم لارستان بود.سالیانی است که تصور بسیاری از مردم بخش های محروم لارستان بر این بوده است که نماینده شان در مجلس اگر لاری نباشد و مثلا از بخش خودشان باشد  چنین و چنان خواهد شد و پیشرفت خود را در گرو فرستادن کاندیدای شان به مجلس می دیدند.امروز با انتخاب شخصی غیر لاری  این فرصت کم نظیر نصیب تمامی مردم لارستان شده تا این اشتباه تاریخی را تصحیح کنند .من بسیار امید وارم که تا ۴-۵ سال آینده دیدگاه  وسیعتر عمیق تر و منطقی تری در بین مردم و مسئولان بخش های مختلف لارستان در این مورد به وجود آید.روزی را می بینم که همگی متوجه اشتباه بودن صورت مسئله بشویم و در یابیم که نماینده ی مجلس به تنهایی مانع ویا موتور محرک پیشرفت لارستان نمی تواند باشد .روزی را می بینم که تعریف جایگاه نماینده ی مجلس در ذهن ما تغییر کرده است .آن روز شاید عده ای دور هم بنشینند و برای آینده ی لارستان فکر اساسی تری کنند .اگر آن روز دیر نشده باشد...

                                                        

یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت12:24

اولين تروريست قابيل بود. روايت اين را مي‌گويد.روايت مي‌گويد قابيل از ترس محبوبيت برادر او را کشت و فلسفه ترور اين‌چنين شکل گرفت. ترسي که تروريست در جامعه ايجاد مي‌کند ناشي از واهمه‌ي او نسبت به نيرويي برتر است او توان رقابت ندارد پس ناچار دست به ترور مي‌زند.

اين روزها اهل خانه مرتب به من ايراد مي‌گيرند که چرا سرم را از روي کاغذ باطله‌هايم بر نمي‌دارم. چرا مرتب دارم به کاغذ‌هايم پوز خند مي‌زنم ومن پاسخ مي‌دهم که مشغول بازنويسي پيش نويس (تاريخ معاصر لارستان)هستم.

اين را که مي‌گويم نگاه عاقل‌اندر سفيهي به من مي‌کنند که يعني: اين شقايق خانوم چه ربطي به آن گودرزخان داشت و من توضيح مي‌دهم که تاريخ معاصر لارستان پر است از وقايع تلخي که جز پوزخند زدن در برابر آن کاري نمي‌توان کرد.

مثلا صفحات اين تاريخ پر است از ندانم کاري‌هاي صاحب منصبان وقت که براي کم نياوردن جلو يکديگر از هيچ تلاشي فرو گذار نمي‌کرده‌اند وتا مي‌توانسته‌اند همديگر را تخريب مي‌کرده‌اند.حاصلش هم معلوم است ديگر. پسرفت لارستان. به اين‌ها اضافه کنيد اهتمام جماعت کله خشک زير آب زن وهم چنين تدابير افرادي که از مردم لارستان راي مي‌گرفته‌اند بعد مي‌رفته‌اند مجلس از هيچ تلاشي براي تجزيه ي لارستان فرو گذار نمي‌کرده‌اند.به اينجا که مي‌رسم اهل و عيال مطمئن مي‌شوند که مغزم پارسنگ ور نداشته. الان هم جمله‌اي که قبلا نوشته بودم را لاک گرفتم.

 نوشته بودم:لارستان در گذشته اينچنين بوده.کلمه‌ي گذشته را لاک گرفتم و به جايش (هميشه) گذاشتم.

 

تصويري از لار قديم!