تبليغاتX
گاه‌نوشت‌های کاظم رحیمی‌نژاد
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت15:40
نزدیک "انقلاب" زمین را نشسته اند

خون-ماسه مانده است همان جا -کنار جو-

جایی درست پشت همین کوچه دخترک

 بیچاره تیر خورد ولی هیچ کس به او...

 این قطعه ی شماره ی چند است خواهرم؟

 این عکس کیست خیره به آن مانده ای عمو؟

یک دایره دو چشم دو ابروی غم زده

یک خط خون کنار دهان چند تار مو

 ای وااای وااای وااای خدایا بمان ,بمان

و...آخرین ندای کسی ماند در گلو

                **** 

 رفتم کنار حوض نشستم -غروب بود-

مثل همیشه "فاطمه" می رفت تا وضو...

سرباز کوکی پسرم داد می کشید

 اما عروسک "عسلم" گفت:thank you

پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت0:40

    "روایت دوم شخص غایب "نام این شعر نیست. دلیل این شعر است.

از دو دستم کلاغ می بارد

چشم هایم دو تکه شلوار است

دولب بسته یک سر صوری

روی پایی که چوبه ی دار است

یک جسد روی دار می چرخد

آسمان قارقار می چرخد

ناگهان مولوی وزید انگار

شمس توی نوار می چرخد

آی می چرخد آی می چرخد

دور سیم سه تار می چرخد

می رود پرده پرده بالاتر

ناگهان چارچار می چرخد

چشم من پخش می شود تا او

بر سر چوب دار می چرخد

دست او کنده می شود تا من

چند قرن آزگار می چرخد

من کجایم؟رها مکن دستم

صبر کن ،گیج خورده ام مستم

من که هستم؟سری کلاغ آجین؟

تکه شلوار آسمانی جین؟

آخر دفتری ورق خورده؟

چشم یک آدم عرق خورده؟

یک وجود مزخرف صوری؟

یک کلاه  گشاد این جوری؟

من که هستم ؟شما بگو آقا

راستی دست و پات کو آقا؟

تو که هستی که زار می خندی؟

بر سر چوب دار  می خندی؟

من شما را ندیده ام  جایی؟

تو پخانه...اوین..نه ...نانوایی

تو همانی که نان بهش نرسید 

مثل "ژان وال ژان"بهش نرسید

ما که هستیم؟زخم کنده شده؟

گریه ی زار   زار  خنده شده؟

نکند ما   الاغ  بی رسنیم؟

مشت حسن... بلکه گاو مشت حسنیم

سه شنبه سوم دی 1387ساعت23:47
آغاز سال هزار و سيصد و معلوم نيست از كجاي تاريخ

 افتاده اي توي اين تنگ

 ميان سير و سركه و سكه

-"چرا باز هم نگذاشته ايد پاي اين سفره

پا شو چندتا سكه بياور.مال هر پادشاهي بود باشد فرقي نمي كند"

هزار وسيصد و نمي دانم چند شب عيد است كه سال را وارونه به ما تحويل مي دهي

 -با دهاني باز مانده به پهناي حسرت تف كردن زير آب-

من اما شعرم رابه جاي تو تف مي كنم به چهره ي اين روزگار

 اگر پسرم نيايد

و آب تنگ را عوض نكند

 و تو دوباره زنده نشوي

 تا من ندانم براي چه زنده ام.

 بايد زودتر شعرم را تمام كنم

 پسرم آمد

 او شاعر نيست

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت0:17
به جای این همه شعری که تو نیستی

میان متن های نامسطور،در پیچ پیچ نوارهای خالی،کسی ست شبیه شعری که تو باشی.

تنها شعر تمام برگ های سفید را روي نوارهاي خالي بلند بلند از بر مي كنم

كاغذ هاي سفيد آچار را روز و شب پشت رو مي كنم

-" آقاي راوي!؟كاغذ سفيد كه پشت و رو ندارد!"

پشت و رو مي كنم اين كتيبه هاي كاغذي را ...اما ،نوشته است همان :

"كسي راز مرا داند

كه از اين رو به آن رويم بگرداند"

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت18:52

پرواز شب خراش شهابي در آسمان

پايان دلخراش دو چشم است در زمين

*

گر دوستي مرا تو

ازين سان که من تو را

زان پيشتر که در گذرم،در گذشته باشي

کاش

                                                                   

دوشنبه دهم دی 1386ساعت9:32
شب شبيه سماجت تيشه
شب گره خورده در رگ و ريشه

جاده آغوش بسته چون گرداب
آسمان بي‌دليل، بي مهتاب

شب چو کفري خداي گم کرده‌ست
جاده کوري عصاي گم کرده‌ست

بايدم رفت و پاي رفتن نيست
پاي اگر هست جاي رفتن نيست

تيشه‌ي کوه -کاه تشويشم
هر چه باد و مباد در پيشم


هر چه باداي جاده‌ي گمراه
و مباداي ماندني جانکاه
 
پاي تنديس خيس برکه‌ي پير
صحبت سرد موج و ديوار است
ما يکي روح در دو تنديسيم
من چنو او چو من گرفتار است

عاقبت شور قلب درياييش 
مثل سنگي رسوب خواهد کرد
روح شبگير گونه‌اش -افسوس -
اندک اندک غروب خواهد کرد 

اي طلوع هنوز ،اين شب را 
زودتر از سپيده فردا کن
پاي بر لحظه واره‌اي بگذار
چشم را شبنم تماشا کن 

رد پاي تو را اگر بينم
دست رد مي‌نهم به سينه‌ي مرگ
تا ابد کودکانه خواهم زيست
چون معماي واپسينه‌ي مرگ 

آه اي آرزوي فرسوده
اي دعايي که مدعايت نيست
شب که نيلي‌تر از دل نيل است
معجزي در خم عصايت نيست؟
                  *
چشمي آهسته از تپش وا ماند
قايقي زير بهت دريا ماند
لحظه‌هاي هنوز هرگز شد
چشم در حسرت تماشا ماند 

برکه ديريست تا به کام زمين
طرح مخمور تلخ‌تر جاميست
ماندگان مرده‌اند از آغاز 
مرگ اين قوم کهنه فرجاميست 

روح شبگير گونه‌ات‌اي موج
در شکيب کدام اعجاز است
فاصله‌ي نيست از تو تا دريا
چون مرا چشم‌هاي ايجاز است 

هر چه باداي جاري پيگير
نه مباداي خشک برکه‌ي پير
چشم‌هاي مرا کنون درياب
تا تو دريا شوي و من شبگير

هر که در شب اميد را برخاست
پيشتر از سپيده دم فرداست
موج در برکه تا ابد موج است 
جاري اما اگر شود درياست
                                               

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت16:38

هستي عبوس- فاصله‌اي بي‌کران نماست
از چند نسل مانده به آدم تا چند روز بعد قيامت
تاريخ نعش فاصله‌هاي نوشته نيست-پس مانده‌ي ضيافت خود خوانده‌ي ددان-
پيريست چاله چشم
شاعر سرود فتح به پيشاني‌اش نوشت ‌حالي که ميل تفته به چشمش کشيده شد
پس شاهد هميشه‌ي تاريکي‌اش بخوان

*
من چاله گرد خيره‌ي تاريخ بوده‌ام
در جستجوي پاکي

گنداب را به خيره نمک‌سود کرده‌ام
چندي نهنگ معجزه‌هاي خيال من در خواب خوش دهان به فراخي گشوده بود
اما چو چشم و گوش گشودم 
تنگابه‌ي غرور من از شرم لبريز شد
وماهي تنهاي معجزه محبوس عجز خويش

*

پهنای بی‌تفاوت یک پوزخنده‌ام

از چند روز مانده به هستی

تا آن‌چه در خیال ‌پرستندگان، خداست

                                                                                

جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت9:55

غروب و من و گيوه ي رو به راهي

و يک همسفر گل-تبسم نگاهي

 

به يک جاده باران تير آرش-آرش

و پروانه-پروانه آتش به راهي

 

گران کوله باريست بر شانه هايت

چو مهتاب بر شانه هاي پگاهي

 

تمام غرورت گلوبند بغضي

که مي بارد از سينه ات گاه گاهي

 

دلم کوچه باغيست تنگ و مه آلود

در آن باز مانده ست اسب و سلاحي

 

در اين کوچه باغ امشبي را سحر کن

که بايد گذر کرد خواهي نخواهي

 

وفردا که همراه خورشيد رفتم

غروب و تو و گيوه ي رو به راهي

                                                                         

چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت21:43

امروز يکشنبه نبود ولي هفت آذر بود

 

 پاي پياده رفتم چهار راه حافظيه

 

 انگار بايد براي خودم عصا بخرم

 

 يادم باشد يکي هم براي شما بخرم

 

 -بس کن آقاي راوي مخاطب از اين حرف‌هاخسته است

 

از ليلي از مجنون خسته است

 

فراموش كن

 

وبه جاي همه‌ي آن خاطره‌ها فراموشي را به خاطر بسپار!

                                                                        

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت12:10

 رودي که دل به آبي دريا نمي‌دهد

يک سطر مبهم است که معنا نمي‌دهد

 

ابري که قطره قطره تيمم نمي‌کند

سجاده هاي سبز به صحرا نمي‌دهد

 

گيسوي کيست اين که بدين جاده بسته‌اند

کاين راه در نگاه کسي جا نمي‌دهد

 

يارب کدام فاصله با سر بريده است

مردي که تن به غربت دنيا نمي‌دهد

 

امروز روز اول پاييز باغ هاست

پاييز بوي غربت پروانه مي‌دهد 

                                                                                            

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت9:23

هر کس قفس بدون کبوتر نمي‌کشد

يعني دلش براي کسي پر نميکشد

 

دستي که بال چلچله را سنگ مي‌زند

پشتي بدون سايه‌ي خنجر نمي‌کشد

 

وقتي که دست نور، لب هر دريچه ايست

بوفي، به دست بوسي او سر نمي‌کشد

 

موجم ولي اسيري ديوار برکه‌ام

دستم بجز خطوط مدور نمي‌کشد

 

عيبم مکن که شاعر زنداني غزل

جز نقش ميله‌هاي مکرر نمي‌کشد

                                                                                                  

دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت21:57

آغاز سال هزار و سیصد و معلوم نیست از کجای تاریخ

افتاده‌ای توی این تنگ

میان سیر و سرکه و سکه

«چرا بازهم نگذاشته‌اید پای این سفره

پاشو چندتا سکه بیاور

مال هر پادشاهی که بود باشد.

فرقی نمی کند.»

هزار و سیصد و نمی‌دانم چند شب عید است که سال را

وارونه به ما تحویل می‌دهی

با دهانی بازمانده به پهنای حسرت تف کردن زیر آب

من اما شعرم را به جای تو تف می‌کنم به چهره‌ی این روزگار

اگر پسرم نیاید و آب تنگ را عوض نکند و تو دوباره زنده نشوی

تا من ندانم برای چه زنده‌ام.

باید زودتر شعرم را تمام کنم.

پسرم آمد.

او شاعر نیست.