تبليغاتX
گاه‌نوشت‌های کاظم رحیمی‌نژاد
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت21:16

این نوشتار یکی از دو مطلبی است که وبلاگ من با آنها متولد شد.آبان ۸۶.اما آن موقع طبیعتا چندان دیده نشد .نشریه ای محلی هم برداشت و چاپ کرد که به دلیل صفحه آرایی فله ای -سنگ قبری بین قبرهای دیگر گم شد.مدیر مسئول محترم را که دیدم گفتم حاجی "عبدی را دوباره شهید کردید" که شنیدم از نبودن بودجه برای استخدام صفحه آرای حرفه ای می نالد و دلم کباب شد ...فکر می کنم عبدی هم این خلوت گزینی را بیشتر دوست دارد اما من نه.به خاطر عبدی دوباره بخوانیم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------- نه این‌که فکر کنید حالا که شهید شده می‌خواهم خودم را آویزان کنم کنار اسمش. نه... قصه این حرف‌ها نیست. می گویم که یادم باشد که هستم  و او که بود. عبدالمحمدفراست که من تا روزی که کنار اسمش نوشتند «شهید» نمی‌دانستم "عبدالمحمد" است نه «عبدی»...
 عبدی پیش از این‌که معلممان باشد بچه محلمان بود. بچه پاقلعه. وقتی رفتم اول راهنمایی، دیدم آمد سرکلاس و شد آقای معلم قرآن.‌با وجود این‌که موتور 80 یاماها داشت معمولا با دوچرخه 26 سبزرنگش می‌آمد مدرسه امیرکبیر با لباسی بسیار ساده و اورکت سبز رنگ ده شصتی که جسم فربه‌اش به سختی در آن جا می‌شد. آن‌روز وقتی آمد سرکلاس به جای کتاب درسی کتاب دیگری در دست داشت. کتابی به نام «عبدی پهلوان بود» در مورد زندگی و شهادت شهید عبدالرضا پهلوان. شهید پهلوان که او را هم عبدی صدا می‌زدند به لحاظ زندگی خانوادگی- تا جایی که من می دانم – با عبدی فراست شباهتی داشت. هردو یگانه فرزند مادری پیر بودند و هر دو از کودکی سایه پدر بالای سرشان نبود.
عبدی آن ساعت به جای قرآن شروع به خواندن داستان عبدی کرد و رسید به جایی که توصیف لحظه خداحافظی شهید با مادرش بود. به این جا که رسید سکوت کرد. بغض گلویش را گرفت دیدم دارد اشک می‌ریزد. از کلاس خارج شد و اشاره کرد که بقیه‌اش را بخوانم. اما نتوانستم. 5دقیقه‌ای کلاس بدون معلم در سکوت کامل ماند. وقتی برگشت هم به گمانم تا آخر ساعت همه سکوت کردیم. آن‌روز گذشت و به گمانم سال بعد همان روزها بود که عبدی فراست هم شهید شد. با وجود این‌که مادر پیرش در خانه قدیمی پاقلعه زندگی می‌کرد عبدی در وصیت نامه‌اش نوشته بود خانه‌اي که براي دامادي‌اش آماده کرده در اختيار مستمندان قرار گيرد. او دنیا را  برای خود و برای عزیزانش نخواست.  عبدی بسیجی راستین بود.  

 
اثری از سید علی مومن

 
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت0:2
    بچه ای که قورباغه ها را با آمپول آب می ترکاند  بچه ی خوبی نیست .دانش آموزی که در سال دوم دبیرستان از انشاو ریاضی و زبان و شیمی تجدید شود آنگاه  به جای فکر چاره بودن خودش را در هیئت یک دانشجوی موفق تصور کند مالیخولیایی ست و اصولا او را باید به روان پزشک نشان داد.دانشجویی که اولین مقاله ی دانشجویی اش را در نقد مقاله ای از دکتر عبد الحسین زرین کوب بنویسد آنگاه با پررویی تمام برود منزل ایشان و مقاله را روی میزشان بگذارد اگر از جانب خوانندگان وبلاگش به حماقت منسوب نشود باید خیلی ممنون باشد.خیلی ممنون
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت2:8
محرم که می شد روی زمین بند نبودیم .اسبی انگار ما را برمی داشت و می برد تا ظهر عاشورا هر جا خواست پیاده مان کند.اسبی که احتمالا سفید باید باشد با یال خونین اینطور که می گفتند.

امامزاده شکوه خاصی پیدا می کرد مردها احترام برانگیز تر می شدند وما مردتر میشدیم درجدال برای برداشتن علم ها ی سنگین و حسرت ناتوانی برداشتن بیرق.

    حوالی دو -سه نیمه شب که دسته ی محله ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می شدو سینه زنی خاتمه می یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می شد که نمی دانم چرا...؟می رفتیم توی ساباتها ی تاریک یا پشت برکه ی محله قایم می شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می پریدیم جلوشان و زهره شان را می ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می کردیم.

     بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی دهد .نقشه ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم . در محله ی ما کوچه ی بن بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه ی مخروبه ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است .پیرزنی نر گس نام ماهی یک بار به آن مخروبه سر می زد. پیرزن صورتش پیچیده بود . با کسی سخن نمی گفت .فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می گرفت و می رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته ی حیاط.شب که می شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو .اگر  از آن جا می گذشتی و تصادفاسرت را برمی گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی.بی گمان در آن شب ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي گرفتند با دیدن آن صحنه.

    این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها  برویم توی کوچه قایم شویم .نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه .دو متر ی داخل شدیم .دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می تر سیدیم .نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم .آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم .بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند .صدای بابام بابامی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده اندو صدای دیگری که می گفت جن نبودند پتور بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت16:28

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت10:52

بیست وشش سال گذشته است. بیست و شش سااااال، اما هنوز هم که بخواهم تو را تصور کنم سرم را بالا می‌گیرم. خیره شدن کودکی به مردی و از یاد می برم که شانزده  سال بیش نداشتی. بیست و شش سال پیش. برایت گفتم؟ نگفتم. رفته بودم امامزاده همین چند روز پیش. نشستم زیر همان درخت کناری که حالا دیگر نیست. هیچ چیز آنجا نمانده. فقط صدایی از گذشته گاه به گوش می رسد. صدای کودکی که شیطنت می‌کند و با عمامه ی «آقا میر» روی قبرها بالا و پایین می پرد و صدای آقا میر که بد و بیراه می گوید و  صدای تو...
من خندیدم. از ته دل خندیدم و تو در خروجی را نشانم دادی. اشتباه کردی که مرا روز آخری اخراج کردی. تقصیر خودت بود با آن اجرای «پانتومیم» خنده دارت یکی از بچه ها می‌گفت خوابت را دیده که سر جاده‌ی اهواز به نمی دانم کجا نشسته‌ای. منتظر. می‌پرسد:«ها! اسماعیل اینجا نشسته‌ای؟» و تو می‌گویی:«منتظر بچه‌های محله‌ام» بچه‌ها فکر نمی‌کردند ماه رمان عملیات شود و بی اجازه برگشته بودند لار. آخر غروب‌های رمضان امامزاده حال و هوایی داشت که می دانی؛ اما تو برنگشته بودی و حالا به خواب یکی از بچه‌ها آمده بودی که:«بچه‌های محله مرا تنها گذاشتند» و بچه‌ها از خود بی خود بودند که خبر آمده بود که تو باز نمی گردی. و چه عاشورایی شد آن رمضان.
آن روز صبح آمدم برای آخرین بار ببینمت. از امامزاده تا سه راهی که حالا چهار راه شهید باقرپوریان است راه کمی نبود برای کودکی 9ساله و من فراموش کردم که بابا اجازه‌ی تنهایی به خیابان رفتن نداده. وقتی رسیدم سه راهی، در بزرگ سپاه پشت شلوغی پیدا نبود فقط از باز شدن بالای در می‌شد فهمید که گاه  کسانی داخل و خارج می‌شوند. مردم موج می‌آوردند برای داخل شدن اما موج بر می گشت و برخی می افتادند زیر دست و پا و آرنج بزرگترها می خورد به سر و صورت من. نمی شد داخل شد. خسته شدم، گوشه‌ای ایستادم. دسته ای زنان عزادار از برابرم گذشتند. معلوم بود از خانواده‌ی شهدا هستند چند بچه‌ی قد و نیم قد چادر بعضی زنها را گرفته بوند. سربازی از در کوچک کناری آنها را به داخل ساختمان هدایت می کرد. بدون تصمیم قبلی پریدم، چادر یکی از زن ها را گرفتم و با احترام تمام وارد ساختمان سپاه شدم. -کاری که چند بار دیگر هم تکرارشد-. هر ده نفرتان را ردیف خوابانده بودند توی یک سالن با پارچه‌های سفیدی که سرو ته گره داشت. مقابل پارچه ای که نام تو را برخود داشت نشستم.
گاه کسی ناله می کرد و التماس برای باز کردن پارچه ای و همه جمع می شدند گرد یک پیکر. منتظر بودم یکی بیاید ناله‌ای کند و التماسی برای دیدن چهره ات. آخ که چقدر انتظار سخت است اسماعیل... اسماعیل... بیست و شش سال گذشته است و آخر کسی نیامد چهره‌ات را نشان دهد. به گمانم ده دقیقه ای گذشت و بالاخره مردها آمدند و هرچهار نفر یک جسد را تا بالای زانو تا مقابل چشمان من بلند کردند. تا پشت در خروجی همراهت آمدم. بعد تو رفتی آن بالا و دیگر دستم نرسید. از ساختمان که خارج شدم بچه های گروه سرود را منتظر دیدم. بچه ها در طول مسیر تشییع، جلو تابوتت-تقریبا همانطور که ما را هنگام اجرای سرود به صف می کردی- حرکت می کردند. دست هیچ کدام از ما به تابوت نمی رسید فقط حسین ابوالحسن پوراز ما رشید تر بود و دیدم که بالاخره دستش به تو رسید.

سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت1:20
      رحیم فتوت در بین بچه ها شخصیت ویژه ای بود .منظم ،مودب وتمیز آن هم در چنان شرایط سختی .هیچ کدام از بچه ها او در مجامع و پایگاه های لار ندیده بودند .مهندس بود .نمی دانم مهندس چی ولی مهندس بود .به جز او همه ی بچه ها کم و بیش یکدیگر را می شناختند یا حداقل در لار همدیگر را دیده بودند .فقط حسین مهرداد را ندیده بود.در آن صبح گاه ،همان ابتدای در گیری ،سیروس نوبخت که یکی از آرپی جی زن های گروه بود به سمت تانک ها ی دشمن پیشروی کرد و دیگر کسی او را ندید.باقی مانده ی پیکر او را حدو د یازده سال بعد(۱۳/۴/۷۶)در لار تشییع کردند.حمید با کلاه هم گویا همان موقع از دسته جدا شده بود وبه سمت تانک های دشمن...باقی مانده ی پیکر او را ۵/۵/۷۴ در لار دفن کردند.چند صد متر عقب تر از جایی که رحیم احمدانیان به شهادت رسید رحیم فتوت را دیدم که در آن دشت بی امان رو به تانک های دشمن ایستاده و آرپی جی می زند.به او نزدیک شدم .خون را بر لبانش دیدم و فکر کردم زخمی خورده اما دیدم نه !لبهایش از خشکی ترک برداشته .آنقدر سلاح در دست داشت که نمی توانست آبی بنوشد از قمقمه ی خود به او نوشاندم و از او دور شدم.اما رحیم همان جا چشم در چشم دشمن ایستاد و آنقدر آرپی جی زد تا آخر...

       حسین ابو الحسن پور و مهرداد زینلی در جبهه همدیگر را پیدا کرده بودندو آنچنان با هم دوست شده بودند که لحظه ای یکدیگر را رها نمی کردند و نکردند.حسین را دقایقی پیش از شهادت دیدم که نگران دست مجروح یکی از بچه ها بود .دقایقی بعد شنیدم یکی گفت: حسین و مهرداد هم...گفتم :چه می گویی؟ حسین همین الان کنا رمن بود.یکی از دوستان که صحنه ی شهادت  آنها را دیده بود       می گفت: حسین مورد اصابت قرار گرفت .مهرداد برگشت تا حسین را  از مهلکه نجات دهد که او را هم زدند.

چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت1:45
   رحیم احمدانیان چند ماهی بود باجناق دایی سلیمان شده بود. جوانی بلند قامت، مو بور با چهره‌ای غیر منتظره. آن روز را مبهم به یاد می‌آورم که مهمانی خانوادگی داشتیم و انگار جشنی مذهبی با مهمانی ما تطابق داشت. تازه داماد قوم هم بود و خبر پدر آینده شدنش... در آن میان دلهره‌ی مبهمی هم...در چهره‌ی مادر و مادر بزرگ و زن دایی و خواهرش و...... اما رحیم را بی‌دلهره و در حال نماز از یاد نبرده‌ام. باجناق‌ها چند روز بعد رفتند. همان چند روز بعد، صبح بود که با بچه‌ها قرار تمرین سرود داشتیم. از شهادت مربی‌مان -اسماعیل شاکرپور- چهار سالی می‌گذشت و حالا ما مانده بودیم روی دست حبیب مفتوحی. بچه‌ها خبر داشتند که  امشب حبیب هم می‌رود اما از رفتن حسین نه یادم نمی‌آید کسی خبر داشت یا...
 حسین ابوالحسن‌پور از بچه دبیرستانی‌های گروه بود و ما بچه‌های راهنمایی. آن روز حسین علاوه بر سرود اجرای تئاتر هم داشت. کاراکتر معلمی به نام آقای رایگان که مرتب تمرین می‌کرد و سعی می‌کرد نقش را لو ندهد. آن شب حسین هم رفته بود.
دایی سلیمان می‌گوید: شامگاه ۱۹ دی ۶۵اعزام شدیم برای دفاع از خطی که شب پیش آزاد شده بود. حدود یک نیمه شب در دشتی تاریک بودیم که صبح دیدیم کاملا مسطح است. نه تپه‌ای نه خاکریزی.. نشستیم به سنگر کندن و خمپاره هم می‌بارید نه به شدت اذان صبح فردا. همان زمان بود که خمپاره‌ای آمد و چند تا از بچه‌ها پریدند که محمد آرمون هم یکی از آنها بود. گرگ و میش صبح بود که درگیری شدید شد. رحیم فرمانده دسته بود و صدایش از لابه لای همه چیز گاه به گوش می‌رسید که... دایی می‌گوید: چیزی به زمین اصابت کرد که در آن گرگ و میش ندیدم چه بود همین قدر فهمیدم زخمی خورده‌ام صدا زدم:رحیم کمک. سر رحیم برگشت. گمان کردم می‌خواهد کمکم کند، اما از دهانش خون جاری بود. حبیب آقا که شانه به شانه‌ی رحیم بوده می‌گوید: رحیم داشت فرمانی می‌داد که ناگاه صدا در گلویش ماند. دو سه بار سعی  کرد چیزی بگوید اما...یکی دو قدم برداشت و در خاک غلتید. در آن تاریکی - روشنایی دیدم شکم تا پوتین رحیم غرق خون است. چند تا از بچه‌ها آمدند کمک کردند. رحیم را به عقب برگردانیم، اما نمی‌شد آتش سنگینی روی سرمان بود و تانک‌های دشمن نزدیک می‌شدند. ناچار رحیم را که انگار پر کشیده بود روی خاک خواباندیم و روی پایش با دستمان تپه‌ای بالا آوردیم تا تانک‌های دشمن از روی پیکرش عبور نکنند...حبیب آقا شروع می‌کند به روایت شهادت رحیم فتوت. به اینجا که می‌رسد می‌گوید: بنویس ...رحیم فتوت با ....شجاعت ...مهربانی ...ادب ....شهامت ...اما نمی‌تواند کلمه‌ای بیابد برای توصیف او... چهره‌اش در مانده می‌شود. من می‌دانم چه منظوری دارد اما نمی‌توانم آن کلمه را بیابم. شاید همان فتوت........ادامه دارد
جمعه هفتم تیر 1387ساعت16:2
تو را نمی‌دانم!

من که سخت دلتنگم‌‌، اگرچه بگویی تکراری ست.

مثل دلتنگم شده‌ام که همه مرا حدس می‌زنند

ده سال کافی ست برای "منظور گدایان شده‌ای"

ده سال کافی ست برای دیر کرده‌ای.

بی‌ربط باش. بی اما و اگر...

نه مثل کامنت‌های بی‌ربط یک پست متروک.

بی‌ربط آنگونه که کودن‌ها نتوانند حدست بزنند.

                                                        

جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت14:2

این که دارد می‌نویسد من نیستم که می‌نویسد. من گذشته است که می‌نویسد. "آقا، خانم من یک نردبان تاشو هستم. جدا بی‌تعارف بفرمایید بالا! دستم را برایتان قلاب می‌کنم. دلم را قلاب می‌کنم. خودم را... "کنار دیوار مطلقا تکیده است. سر گذاشته روی آجرهای ردیف فقط. خسته است. یک عده مدام گچ می‌کشند بالای سرش." آقا، خانم لطفا مرا گچی متر نکنید. به مسیر خود ادامه دهید و بگویید ـاگر فهمیدیدـ تا ستاره متولد چه ماهی است چقدر باید قد بکشم؟"خودم عاشقم می‌شوم را بلدم شما لطفا بفرمایید بالا! چیزی نمانده دیوار آویزانم شود. فقط یک ذره که قد بکشم مطلقا نمی‌توانید بالای سرم خط بکشید. خط‌خطی کردن آسمان کار شما نیست.


                                                                

جمعه هجدهم آبان 1386ساعت22:2

 نه این‌که فکر کنید حالا که شهید شده می‌خواهم خودم را آویزان کنم کنار اسمش. نه... قصه این حرف‌ها نیست. فقط خواستم یک خاطره تعریف کنم از معلم قرآنی که شهید شد. عبدالمحمدفراست که من تا روزی که کنار اسمش نوشتند «شهید» نمی‌دانستم "عبدالمحمد" است نه «عبدی». عبدی پیش از این‌که معلممان باشد بچه محلمان بود. بچه پاقلعه. وقتی رفتم اول راهنمایی، دیدم آمد سرکلاس و شد آقای معلم قرآن.‌
با وجود این‌که موتور 80 یاماها داشت معمولا با دوچرخه 26 سبزرنگش می‌آمد مدرسه امیرکبیر با لباسی بسیار ساده و اورکت سبز رنگ ده شصتی که جسم فربه‌اش به سختی در آن جا می‌شد آن‌روز وقتی آمد سرکلاس به جای کتاب درسی کتاب دیگری در دست داشت. کتابی به نام «عبدی پهلوان بود» در مورد زندگی و شهادت شهید عبدالرضا پهلوان. شهید پهلوان که او را هم عبدی صدا می‌زدند به لحاظ زندگی خانوادگی- تا جایی که من می دانم – با عبدی فراست شباهتی داشت. هردو یگانه فرزند مادری پیر بودند و هر دو از کودکی سایه پدر بالای سرشان نبود.
عبدی آن ساعت به جای قرآن شروع به خواندن داستان عبدی کرد و رسید به جایی که توصیف لحظه خداحافظی شهید با مادرش بود. به این جا که رسید سکوت کرد. بغض گلویش را گرفت دیدم دارد اشک می‌ریزد. از کلاس خارج شد و اشاره کرد که بقیه‌اش را بخوانم. اما نتوانستم. 5دقیقه‌ی کلاس بدون معلم در سکوت کامل ماند. وقتی برگشت هم به گمانم تا آخر ساعت همه سکوت کردیم. آن‌روز گذشت و به گمانم سال بعد همان روزها بود که عبدی فراست هم شهید شد. با وجود این‌که مادر پیرش در خانه قدیمی پاقلعه زندگی می‌کرد عبدی در وصیت نامه‌اش نوشته بود خانه‌اي که براي دامادي‌اش آماده کرده در اختيار مستمندان قرار گيرد. او دنیا را نه برای خود ونه برای عزیزانش نخواست. آری عبدی بسیجی راستین بود.  

 
اثری از سید علی مومن